بایگانی

بایگانیِ دسته‌ی ‘بازی وبلاگی’

تجسم، تصور، Whatever

اکتبر 28, 2009 Mahda 14 دیدگاه

سلام.

leo خیلی وقت پیش منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده بود که من با بدقولی هرچه تمام‌تر و پس از مدتی طولانی، در این بازی طبق وظیفه شرکت می‌کنم! این توضیحات بازی هست که از وبلاگ خودش برداشتم:

بازی اینجوریه که شخص بازی کن باهاس ، کسی که دعوتش کرده + 7 الی هر چند نفر از دوستاشو که لینک داره بهشون یا کلا زیاد دید و بازدید بلاگی دارن رو وصف کنه ! حالا این وصف بدین نسق است که باید هر چیزی که از فردش تو ذهنش می یاد رو بگه ، چه واقعی باشه چه نه ! [به افراد توصیف شده لینک بدهید ] [کسانی که توصیف شدن حتما به بازی دعوت اند+ هر کس دعوت شد !!]
و اینکه فرد وصف شده در صورت تمایل می تونه اشتباهات رو اصلاح کنه !!

بیشتر بخوانید…

Categories: بازی وبلاگی

بهترین‌ها و بدترین‌ها

سپتامبر 24, 2009 Mahda 10 دیدگاه

خب به بازی بلاگی جدیدی دعوت شدیم از سوی زیگزاگ و زیپ(البته شخص خانم زیگزاگ!)

بهترین فیلمی که تا به حال دیدم:
BraveHeart
بهترین دوستم:
از بین دوستان وبلاگستان نمی‌گم، چون مسأله‌اش جداست. از دوستان مدرسه و غیره، تا به اینجای کار دوستی بهتر از سعید نداشتم.
(همین داش سعید خودمون که اینجا کامنت می‌دن، بله)
بهترین درسی که تو مدرسه* خوندم و بهش خیلی علاقه دارم:
کلاس‌های داستان نویسی با آقایان نورالوری و کائیدی نژاد!!!
(ها… سعید، ایمان، یادتونه؟!)
سمج‌ترین فردی که باهاش در ارتباط بودم:
مامان یکی از دوستام! فکر می‌کنه من دانای کل هستم، هر سوالی داره زنگ می‌زنه دویست ساعت باهام حرف می‌زنه!
وحشتناک‌ترین صحنه‌ی عمرم:
دیدن جسد یه پسر بچه‌ی دست فروش دوره گرد، روبه‌روی پمپ بنزین سر کوچه مون، شاید بیش از 5 سال پیش. ماشین زده بود نفله‌اش کرده بود، روی زمین پُر از خون بود. منم بچه و حساس!!!

بهترین سفری که تا به حال رفتم:
یه بار یه سفر تاریخی داشتیم با خانواده که از اصفهان گردی شروع شد و به قشم ختم شد. مجموعاً 14 روز طول کشید و بسیار مشقت داشتیم، اما خیلی خوش گذشت. بعداً در موردش می‌نویسم.
خوشمزه‌ترین غذایی که دوست دارم بیشتر بخورم
:
ماکارونی‌ها و لازانیاهای مامی!

خوش اخلاق‌ترین آدمی که تا حالا دیدم:

  1. حسین رجائی، معلم زیست سال دوم راهنمائیم که همون سال هم اوائل بهار برای دوره دکترا رفتن آلمان و فقط از طریق فیس بوک و مسنجر باهاشون ارتباط دارم. یادش بخیر چه انسانی بود.
  2. کیوان حسینی، از معلمان فیزیکمون توی راهنمایی حلی 2 که به خاطر تدریس خوبش و زحماتی که خارج از درس بدون چشم داشت برای دوره کشید، به گردن تک تک مون حق داره.

بی‌مزه‌ترین غذایی که تا حالا خوردم:
یه بار خاله‌ام یه ماکارونی درست کرد …
باحال‌ترین فرد تو اقوام:
از خانواده(پدری و مادری) کلاً بدم می‌آد. ولی توی این خانواده پر جمعیت، آدم حسابی هم پیدا می‌شه. یکی‌اش پسرخاله جان، یکی هم دوتا پسر یکی از پسرعموهام، به نام‌های هادی(سرباز) و رامین(پیش دانشگاهی). بازم هست، ولی با اینا بیش از همه حال می‌کنم.
شیرین‌ترین روز عمرم:
سه تا می‌نویسم چون انتخاب سخته:

  1. یه بوس از یه نفر که خیلی دوسش داشتم.(First Kiss)
  2. آخرین روز اردوی تابستون امسال با حلی 2، اردوی شاهرود – مشهد. روز آخر تو مشهد واقعاً خیلی احساسات عجیبی داشتم. حالا خوبه عین چی هی گریه هم می‌کردم، ولی روز بی نظیری محسوب می‌شد.
  3. یه روز دیگه هم هست، روزی(شبی) که اولین داستان کوتاهم رو نوشتم! :دی

ورزش مورد علاقه‌ام:
بدمینتون و قایق رانی و اسب سواری(اسب سواری رو طی سال‌های آتی می‌خوام یاد بگیرم :دی) و فوتبال(نه تماشا کردنش، فقط بازی کردنش)
تاثیرگذارترین فرد تو زندگی‌ام:
داداشم که الان در بلاد کفر به سر می‌برد و همچنان با ایمیل و Skype رو زندگی ما تأثیر می‌ذاره! :دی خیلی دوسش دارم.

خواننده مورد علاقه‌ام:
زیادن. از بین خارجی‌ها، Sara Bareilles و Celine Dion و Chris De Burgh و از بین ایرانی‌ها، سیاوش قمیشی و سالار عقیلی و کاوه یغمایی.
بازیگر مرد مورد علاقه‌ام:
آل پاچینو، بعدش هم مل گیبسون.

بازیگر زن مورد علاقهام:
چارلیز ترون و کیت بلانشت رو بیشتر از همه دوست دارم. همه فیلماشون قشنگن، هردو هم بازیگرهای فوق العاده‌ای هستن.
مسخره‌ترین ورزش از نگاه خودم:
کشتی کج
، جودو(دعوای نینی‌ها!)، بوکس.
گرون‌ترین کادویی که واسه دیگران خریدم:
اغلب کتاب هدیه می‌دم. واسه همین خیلی گرون نیست اکثراً تو یه سطح قیمتن.
کادوی مورد علاقه‌ام (دوست دارم برام بخرن):
کتاب، MP4، دی وی دی های اورجینال
فیلم‌ها و سریال‌های محبوبم، لباس، ساعت مچی، عینک آفتابی.
ولی کتاب رو به همه شون ترجیح می‌دم.(28 مهر نزدیکه، چی می‌خری برام؟! )
تلخ ترین خاطره‌ام:
من از فوت دایی بزرگم خیلی ناراحت شدم خیلی دوسش داشتم. از اون مردای مهربون که آبجیشون و خواهر زاده‌شون رو هی لوس می‌کنن بوس می‌کنن.
فکر کنم دو یا سه سال پیش به رحمت خدا رفت.

من هم از تمام کسانی که این بازی رو دوست دارند دعوت می‌کنم بازی رو ادامه بدند.

* توی بلاگ آقای زیپ و خانم زیگزاگ، این سوال به صورت “بهترین درس در دانشگاه” بود که من عوضش کردم.

Categories: بازی وبلاگی

سپتامبر 20, 2009 Mahda 3 دیدگاه

خب توسط زیگزاگ عزیز دعوت شدیم به یک بازی وبلاگی!

بازی از این قراره که یک یا چند کتاب مورد علاقه تون رو با نقل یک جمله یا بند یا قسمتی از اون کتاب معرفی می‌کنید.

من دوتا کتاب رو انتخاب کردم. البته به شیوه خودم متن رو انتخاب کردم.

یک)

راننده سیگار می‌گیراند.

- ای‌ول! پس فرار کرده ین!

بعد ادامه می‌دهد

- اما واسه فرار که به کسی دستبند نمی‌زنن؟!

کسی جواب نمی‌دهد. او هم دیگر در این مورد چیزی نمی‌پرسد. چند پک سیگار می‌کشد. اما ول کن نیست. رو به نیما می‌پرسد

- سیگار می‌کشی دکتر جون؟

- آره! دستت درد نکنه.

راننده سیگارش را می‌گذارد روی لب نیما و با نگاه به آینه می‌گوید

- با اجازه سرکار!

و ادامه می‌دهد

- سرکار تو سیگار نمی‌کشی؟

مأمور سرش را تکان می‌دهد، یعنی نه! نیما به سیگار پک می‌زند. دود سیگارش را می‌بلعم. دلم می‌خواهد سیگار بکشم. نیما تعارف می‌کند. با دست راستم سیگار را از او می‌گیرم. شیرین سرش را جلو می‌آورد

- سیاوش!

راننده می‌خندد

- آبجی‌مون خبر نداره شوهرش سیگار می‌کشه؟

نمی‌دانم چرا ولی با دلخوری می‌گویم

- خواهرمه!

راننده گردن کج می‌کند طرف شیرین

- باس ببخشید آبجی!… راستی‌یتش اگه این دستبندو به هرکی بزنن سیگار که سهله، دور از جون، زهر مارم می‌کشه!

- شما هم با این وزنتون بهتره نکشی!

این را شیرین می‌گوید. راننده دست می‌اندازد زیر شکمش

- آبجی‌مونَ‌م دکتره؟

سینه‌ام را صاف می‌کنم و می‌گویم

- بله! ایشونَ‌م دکتره.

بَه! پس دکتر بگیریه!… چشم خانم دکتر. ایشالا ترکش می‌کنم.

بزرگراه پر از ماشین‌های سوخته و داغان است. فقط راه باریکی برای رد شدن یک ماشین باز شده است. این راه هم آن قدر پستی و بلندی دارد که مدام توی ماشین بالا و پایین می‌شویم. سیگار را می‌گذارم روی لب نیما! از آینه شیرین را نگاه می‌کنم. سرش را تکان می‌دهد. یعنی از سیگار کشیدنِ من ناراحت است.

موسم آشفتگی، اثر شهریار عباسی/نشر افراز

دو)

حامد نوشت: «آن عکس زیر شیشه میز، عکس مهناز نامزدم است. در واقع به خاطر شباهت زیاد شما به مهناز عاشق‌تان شده‌ام.»

جمله آخر را خط زد و نوشت: «در واقع به خاطر شباهت زیاد شما به مهناز به شما علاقه‌مند شده‌ام.»

«به شما علاقه‌مند شده‌ام.» را خط زد و نوشت: «شیفته شما شده‌ام.»

نوشت: «من به طرز عجیبی هر دوی شما را دوست دارم. می‌دانم گفتنش شاید احمقانه باشد، اما با نگفتنش دارم می‌سوزم، دارم خُرد می‌شوم.»

چند جمله دیگر هم نوشت. بعد نامه را پاک نویس کرد. پایین نامه به جای امضا نوشت: «حامد، شیفته‌ی مهناز و نگار» نامه را گذاشت توی پاکت. پاکت را گذاشت توی گنجه‌ی کتابخانه.

استخوان خوک و دست‌های جذامی، اثر مصطفی مستور/نشر چشمه

.

خیلی طولانی بود، نه؟! :)

خیلی خب، هر کی می‌خواد، از طرف من دعوته.

توئیت مُردگان!

سپتامبر 2, 2009 Mahda 10 دیدگاه

من هم بالاخره یه دعوتنامه برای این بازی تهیه کردم

یاسر جان منو یه جورایی(!) دعوت به این بازی وبلاگی کرد و پس از مدت‌ها از دعوت شدن به یک بازی وبلاگی جذاب خرسندیم!

اصولاً فلسفه و اصل بازی بر این هست:

فرض کنید مُردید و می‌رید اون دنیا(حالا یا بهشت یا جهنم) و اون‌جا خداروشکر، امکانات اینترنت پر سرعت وجود داره و توئیتر هم فیلتر نیست. بنابراین شما عین عقده‌ای‌ها می‌شینید پای لپ تاپتون، ری به ری از اون‌جا توئیت می‌کنید. چه چیزی توئیت خواهید کرد؟

چون من احتمال بهشت رفتنم زیر یک درصده، اول بهشت رو می‌نویسم که جنبه رویایی تری به پست بدم! بیشتر بخوانید…

Categories: بازی وبلاگی

به مناسبت روز جهانی بلاگ(Blog Day)

آگوست 31, 2009 Mahda 22 دیدگاه

طبق لینکی که در این پست گذاشتم و امیدوارم خونده باشیدش،(با تشکر از عباس عزیز به خاطر پستش در این رابطه) امروز روز جهانی بلاگه و قراره که وبلاگ نویسان در یک حرکت جمعی شرکت کنن. اونم این بود که 5 بلاگ ناشناخته که به مطالبشون علاقه دارن رو انتخاب کنن و معرفیشون کنن در همین روز، 31 آگوست.

اینم از شرکت من در این حرکت: بیشتر بخوانید…

!Confess, Son

آوریل 12, 2009 Mahda 34 دیدگاه

اعتراف کن. اعتراف کن فرزندم!
در راستای اینکه بنده هم به یک بازی وبلاگی جدید دعوت شدم از طرف هدی، با شرمندگی از این بدقولی و همچنین، با علاقه و شور و شعف شبانگاهی بسیار، به استقبال این بازی وبلاگی خطرناک می روم.
بازی از این قراره که شما عزیز دل، می شینی در بلاگت و اعتراف می کنی… همین حالا!
اعتراف می کنی. اعتراف واقعی…
!Here we go. My Confession
1) اعتراف می کنم بیش از هرکسی، به پدر و مادرم فحش دادم. (باور کنید باورش برای خودمم سخته!)
2) اعتراف می کنم که خیلی راحت پول رو حروم می کنم.
3) اعتراف می کنم از اینکه دیگران منو باحال، صادق، باهوش، مهربون و … بدونن، خیلی لذت می برم. در حالیکه این ویژگی ها رو تقریباً ندارم.
4) اعتراف می کنم هیچ چیزی بیش از بازنده بودن عذابم نمیده.
5) اعتراف می کنم گاهی از سر حسادت، یه نفر رو تا حد نابودی پیش بردم.
6) اعتراف می کنم هیچ مَحرَم دلی ندارم!
7) اعتراف می کنم عین چی می شینم توی سررسیدم برنامه ریزی می کنم. ولی فوق فوقش به یک دهم برنامه ریزیم عمل می کنم و باقیش ناخودآگاه، به صورتی افسار گسیخته به بطالت می گذره.
8 ) اعتراف می کنم اصلاً نمی تونم جلوی عصبانیت خودم رو بگیرم. به خصوص اگه حال کسی رو که جلوی جمع حالم رو گرفته، جلوی جمع نگیرم آروم نمیشم. باید خردش کنم. اصلاً هم دلم نمی سوزه.
9) اعتراف می کنم عاشق شخصیت دخترها هستم. یه جورایی با ما پسرا فرق دارن. شایدم واسه اینه که خیلی با دخترا بزرگ شدم.
10) اعتراف می کنم از بدقول ترین آدمای روی زمینم!
11) اعتراف می کنم که اصلاً خوشم نمیاد کسی بهم دروغ بگه، ولی بدون کوچکترین عذاب وجدانی، عین نقل و نبات دروغ میگم.
12) اعتراف می کنم اصلاً از زندگیم راضی نیستم!
13) اعتراف می کنم دوست دارم دنیام به چیزای خوشایندم محدود بشه. (همین کارو هم دارم می کنم) ولی توی همین دنیای محدود(منظور کامپیوتر و اینترنته و یک متر مربع فضایی که در اون تمام شبانه روز رو حبسم!) هم کسانی هستند که می رینن به زندگیت!
14) اعتراف می کنم بسیار آدم ضعیف النفسی هستم.
15) اعتراف می کنم که گاهی عکس العمل هایی نشون میدم که وقتی تنها 5 دقیقه بعد نگاه می کنم به پشت سرم، می بینم چه کار احمقانه ای کردم… در حالیکه دیر شده.
16) اعتراف می کنم اگر شخصیتی که در دنیای مجازی دارم، شخصیتم در دنیای واقعی بود،تعداد دوستانم دست کم 5 برابر این بود(الان هم تعداد دوستام اصلاً کم نیست)
17) اعتراف می کنم همیشه تنها هستم و بودم و هرگز کسی رو نداشتم که درکم کنه. حتی دوست دخترم…
18) اعتراف می کنم بنزینم خیلی سریع تموم میشه. مثلاً یه کاری رو شروع می کنم. اما تا وسطش نرفته، حوصله و انرژیم تموم میشه و ذوقی برام نمی مونه(دیگران هم بی تقصیر نیستن)
19) اعتراف می کنم از آدم های خشکه مذهب که ریدن به چهره دین، حالم به هم می خوره. این آدما نه خودشون عین آدم زندگی می کنن، نه میذارن بقیه با آسایش زندگی کنن.
20) اعتراف می کنم توی برقرار کردن رابطه(به خصوص با جنس مخالف)، جلبک از من حرفه ای تره!
21) اعتراف می کنم یک بزدل واقعی هستم!
22) اعتراف می کنم دوست دارم دوستام باهام صادق و رو راست باشن. ولی هیچکدوم از دوستام این جوری نیستن.
23) (نگین بهت میگم هرچی توی اعتراف نامه من بود رو جلو جلو نوشتی!)
اعتراف مي كنم … در بيشتر مواقع خودم رو شاد و شوخ نشون ميدم اما در درون دل دارم زار زار گريه مي كنم …..
24) اعتراف می کنم اصلاً صبور نیستم.
25) اعتراف می کنم از خودم متنفرم. چون اخلاق هایی رو که ازشون بدم میاد در خودم هست!
—————————————–
خب، این اعترافات من بود. چیز بیشتری به ذهنم نرسید در شرایط موجود. البته مطمئناً اعتراضات خیلی بیشتری به خودم داشتم. ولی الان به ذهنم نرسید!
از دوستان وبلاگی هم که شهامت کافی رو دارن(و البته وقت کافی) تقاضا می کنم خودشون رو زیر ذره بین قرار بدن و اعتراف کنن… ساحل، دیپلمات، یه نقطه ای، بدنویس، محمد میرزائی و …
همه تون باید اعتراف کنید!

Categories: بازی وبلاگی برچسب‌ها

مهموني شام با بزرگان!

ژانویه 20, 2009 Mahda 6 دیدگاه

سلام. بازي قبلي تموم شد… بريم سراغ بازي جديد: توي بلاگ هدي، ازمون دعوت شد كه در اين بازي شركت بكنيم… ما هم كه علاف!!! حالا بازی چیه؟ اینه که: «تا به حال شده دلتون بخواد با یه آدم معروف شام بخورید؟.. کسانی که انتخاب می کنید می تونن از هر طیفی باشن… سیاستمدار یا فیلمساز، نویسنده یا شاعر، نقاش یا عکاس، حتی شخصیت های داستانی که تا بحال کتاباشون رو خوندین… در مورد 5 تاشون بنویسید» اينم از مهمون هاي بنده: 1. اولين كسي كه دعوت مي كنم، ديمون ليندلوف يا كارلتون كيوز هست. اين دوتا مجري طرح و سرپرست نويسندگان LOST هستن و بنده با دعوت يكي از اينها و كشيدن از زير زبونشون، ته داستان رو خواهم فهميد!! 2. دومين كسي كه دعوت مي كنم، داريوش كبير هست(البته بايد زحمت بكشه و از نقش رستم بياد بيرون به خاطر من) و ازش مي پرسم چجوري توي اون زمان تخت جمشيد رو ساختن!!! و ازش كلي راه كار اداره ي حكومت ياد مي گيرم! 3. سومين مهمون من، اميلي رودا خواهد بود. نويسنده ي مجموعه ي بي نظير “در جستجوي دلتورا”! من نمي دونم اين بشر با چه مخي اين همه معما درست مي كنه و همه ي خواننده ها رو با جواب معما غافل گير مي كنه!!! چون ميخوام ياد بگيرم عين ايشون بنويسم! آگاه نوشت: براي اطلاعتون بگم كه مجموعه ي دلتورا توسط انتشارات قدياني(كتابهاي بنفشه) منتشر شده و در سه مجموعه ي كوچكتر خلاصه ميشه: سري اول: در جستجوي دلتورا: در جستجوي كمربند دلتورا(8جلد) كه به نظر من جلد هفتمش(دره ي گمشدگان) بي نظير بود!(خوب) سري دوم: در جستجوي دلتورا: سرزمين سايه ها(3جلد) كه به نظرم سوميش بي نهايت زيبا و هيجان انگيز بود!بود!! (خيلي خوب، بهتر از قبلي) سري سوم: در جستجوي دلتورا: اژدهايان دلتورا(4جلد) فوق العاده ترين سري! جلد چهارش هم وحشتناك و در حد مرگ فوق العاده بود!!!(فوق العاده، از دوتاي قبلي محشرتر) اينو بگم كه من سري 1و 2 رو خونده بودم و سري سه هنوز ترجمه نشده بود(سال پيش) و وقتي ترجمه شد و اومد توي كتابخونه ي مدرسه، من گرفتمشون و ظرف دو روز خوندم(اگه در تمام روز به كتابخونه ي مدرسه دسترسي داشتم، يه روزه مي خوندمش!!) سري چهارم منو به خودش ميخكوب كرده بود!! شما فرض بكنيد كه در كتاب جلد 4 سري 3(جلد پاياني) در حالي كه 30 صفحه بيشتر به انتهاي كتاب نمونده، شما متوجه مي شيد كه راهي نيست و همه چيز نابود خواهد شد! شخصيت اصلي رودست ميخوره و طرف اين 30 صفحه، چنان هيجاني منتقل ميشه به خواننده كه همه چيز يادش ميره! 4. مهمان چهارم من، بدون شك مهران مديري هست!! ميخوام بدونم چرا اين بشر اين قدر توي طنز با استعداده و اين كه مجموعه ي بعديش رو كِي ميسازه و آيا بازهم تند و تيزه يا خير؟؟ 5. و مهمان آخر من، معلم عزيزم، جناب آقاي ميرزائي هست. كه بشينيم و تا هروقت خواستيم، با هم بحث بكنيم! خيلي برام خوبه صحبت با ايشون! از تمام دوستان ديگر هم دعوت ميشه كه اگه ننوشتن، بنويسن! با اجازه، عزت زياد!!

Categories: بازی وبلاگی

سعي كن يادت بياد!!!(قسمت دوم)

ژانویه 19, 2009 Mahda 7 دیدگاه

سلام. بالاخره امروز امتحانا تموم شدن. پس بريم سراغ اپيزود دوم بازي هدي. اين خبر رو هم بدم كه بعد اين، قراره برم سر بازي بعدي هدي و بعدش هم قراره برم سر بازي ديپلمات.(يكي نيست به من بگه: بچه! علافي؟؟!) خوب، داشتم درمورد كتاب حرف مي زدم. الان يه تجديد نظري كردم: از كتابهاي آموزش و پرورش، كتاب مزخرف تري كه خوندم، يك مجموعه ي داستان هاي كوتاه از نويسندگان اروپا بود به نام”مرد در بند” حالم رو بهم زد كتابش. چرت بود!! شايد از حدود 3ماه پيش، دغدغه ي اصلي من، فرستادن امواج لاسته!!! نمي دونم چرا؟ اولش به خود سريال معتاد شدم. به طوريكه اول فيلم رو هي تكرار مي كردم. (چهار بار كلّ چهارفصل رو ديده ام) بعدش خوابهاي لاست شروع شد. و الان هم حدود يك ماهه كه معتاد انجمن طرفدارهاش شدم!! به طوريكه بخش عمده اي از وقت من در روز، حالا نگيم با گشتن توي انجمن، ولي دست كم با فكر به انجمن، مصرف ميشه. (اواسط امتحانات، بچه هاي انجمن به من لقب “مرد هميشه آنلاين” رو داده بودن!!) يادمه از كودكيم، علاقه ي زيادي به بازي هاي فكري داشتم. مثلاً بازي هاي شهرسازي و … (از اونايي كه توي مهدكودك و آمادگي به بچه خوبها جايزه ميدن!! بعد مي نشستم و تا وقتي كه تصور نمي كردم ماشين ها و جدولهاي خيابون الان نياز به تعميرات دارن، به بازي ادامه مي دادم. هميشه عكس رو بيشتر از فيلم به عنوان يك يادگاري دوست داشتني و به ياد موندني قبول دارم. نمي دونم چرا. ولي با عكس و خاطراتي كه در اونها نهفته س، بيشتر رابطه برقرار مي كنم تا با فيلم هايي كه با هندي كم گرفتيم. هيچ وقت يادم نميره، دو تا درد وحشتناك توي عمرم داشتم: 1. پام يكهو رفت روي سيني چاي(نمي دونم پام روي ميز چيكار مي كرد!!!) و به طرز بدي سوخت!!! و به مدت 20-30 روز نمي تونستم كفش بپوشم. 2. دردي بدتر از درد قبلي!!! من از بچگيم(حتي تا الان هم هست) هر وقت بالا پايين مي پريدم، از توي شكمم صداي آب ميومد!! ديدين بشكه هاي توي كشتي، در حين حركت چه صدايي دارن؟؟ صداي برخورد آب به بشكه ام!… ببخشيد: شكمم! منو هي پيش اين دكتر و اون دكتر مي بردن. هر دكتري هم يك نسخه ي افتضاح و رژيم عجيبي ميداد كه فقط مايه ي زجرم بود. و دردناك ترين عذاب اين بود: يكي از دكاتر!!!(جمع شكسته ي دكتر) بهم استفاده از روغن كرچك رو تجويز كرد. همچنين تا يك هفته نبايد چيزي مي خوردم جز مايعات(مثلاً تنها غذام سوپ بود!!) من در طول اين يك هفته، به حدّي مظلوم شده بودم از شدت ناراحتي كه نگو و نپرس! فرض كن بهت يك روغن بدمزه رو بدن كه بخوري، كه وقتي از گلوت پايين ميره، مري رو بسوزونه و وقتي توي معده ت هست، احساس بكني داره حلزون توي معده ات راه ميره!!! آخرش هم هيچ كدوم تأثير كردن و پدر و مادرم با ديدن زجري كه من مي كشم، بي خيالش شدن. تا امروزه هم هنوز بشكه ام… ببخشيد شكمم، صداي بشكه ها رو ميده! البته كمتر از گذشته! اين دو پست جمعي از خاطرات و يادآوري چيزهاي جالب و رسوب شده در ته ذهن من بودن كه براتون به رشته ي تحرير در آوردم و البته اين اپيزود دومش كوتاهتر بود. يكي از دلايلش اين بود كه هروقت من كاري رو طولش ميدم و پشت گوش ميندازم، كيفيتش مياد پايين. به اميدخدا، فردا شب بازم پست ميدم.

Categories: بازی وبلاگی

سعي كن يادت بياد!!!(قسمت اول)

ژانویه 15, 2009 Mahda 12 دیدگاه

سلام به دوستان گل! Hoda يك بازي رو راه انداخته و مي تونيد بازي رو در اين پستش ببينيد. از من هم دعوت شد تا شركت كنم. پس… منم شركت مي كنم! مي خواهيم خاطراتمون رو و چيزهايي كه برامون عزيزند رو از ته ذهنمون بكشيم بيرون. طبيعيه كه كمي تقليد در نوشته ي من از قالب نوشته ي هدي وجود داشته باشه كه خوب بديهيه و از قبل گفته باشم كه بدونيد. در ضمن، اين نوشتار پراكنده س. درست مثل محتويات روي ميز من! بنابراين، اطلاع داشته باشيد كه موقع خوندن گيج نشيد! خوب… 1-2-3: چيزي كه در زندگي از همه چيز عزيزتر ميدارمش يك دوست واقعيه!! منظورم از دوست واقعي شايد با چيزي كه شما فكر مي كنيد، فرق داشته باشه. منظور من دوستيه كه جونش رو ميده برات و تو هم همينطور. كه هيچوقت هم چنين دوستي نداشتم. البته نميدونم چرا، ولي اينجور دوستي ها بين ما پسرا كم پيدا ميشه. شايدم من اين طور فكر مي كنم. ولي اينو بگم كه در تمام عمرم از دوستام ضربه خوردم. چه الان توي حلي2 و چه توي سالهاي قبل. به خصوص امسال در ابتداي سال، ضربه ي شديدي از يكي از نزديك ترين ها خوردم(ايمان خودت ميدوني منظورم كيه!!). ولي پيدا كردن يك دوست واقعي(از اونايي كه من ميخوام!!) تقريباً پيدا كردنش كار حضرت فيله! ما رو چه به دوست واقعي داشتن!!!! بشين سر درس و مشقت بچه!!!! جا داره چون پس فردا زيست داريم، چندي از جملات گوهربار معلم زيست گرامي، جناب آقاي حائري رو اينجا بنويسم: “علم في نفسه زيباست. و خداوند انسان را آفريد تا تفكر كند و علم را بكاود و در نهايت زيبائي خداوند را عبادت كند!” بگذريم!! تا حالا كه دوستي واقعي نداشتم. تا بعد و ببينيم خدا كي رو سر راهمون ميذاره!! ( اگر الان آرين اينجا بود، ميگفت: فكر كن كه دختر باشه!!! ) من تازگيا كم نقاشي مي كشم. يعني اصلا نمي كشم!!! بچه كه بودم، هر كاغذي كه دستم مي رسيد، يه نقاشي از هر صحنه اي از كارتون”كوتلاس” كه به يادم مونده بود، مي كشيدم!! چه دوران جالبي داشتم! سرم به كار خودم گرم بود و كاري هم با بقيه نداشتم. اينقدر نقاشي كشيدم موقع بچه گيام، كه اگر خواهرم همشونو جمع مي كرد، شايد ميشد ازش دوتا كتاب مصور كوتلاس درست كرد!! ولي الان به كل حال نقاشي رو ندارم. هرسال كه بزرگتر ميشم، مي بينم كه چيزايي كه سال پيش خريدم، چقدر برام بي ارزش شدن. ميگم كاشكي پولم رو حروم اينا نكرده بودم و ايني رو كه الان دوست دارم مي خريدم. دريغا كه آدم هر لحظه يه وريه!!! سال پيش اصلا از بازياي action first person خوشم نميومد و عاشق adventure و strategic بودم. اما الان اصلاً استراتژي بازي نمي كنم و عاشق اكشن اول شخص شدم!!! رسماً امروز اينقدر Brothers in Arms: Hell’s Highway رو بازي كردم، احساس مي كنم كه چشمام در حال انهدامن!!! اما بريم سر بحث مورد علاقه ي من: نويسندگي »»» ظرف چندماه اخير، نه داستاني نوشته م و نه كتابي خوندم. و اين خيلي بده!!! الان دارم ولي طي يك حركت كوبنده، دوتا كتاب رو باهم مي خونم. كتاب توي زندگي من نقش مهمي رو داشته. شايد مهمترين تأثير رو هري پاتر داشته توي زندگيم!(ايمان نخندها!!!) من شب و روزم، خواب و بيداريم با هري پاتر مي گذشت. مثل الان كه به قول ايمان” بيست و چهار ساعته امواج لاست مي فرستم” . اما هري پاتر با توجه به اين كه كتاب قوي اي نيست، كاملاً ذهن من و ميليون ها كودك يا نوجوون رو پر كرده بود. شايد بدترين كتابي كه خوندم، كتاب هاي درسي آموزش و پرورش بودن. نكته ي اضطراري: از شدت خواب آلودگي و خستگي، دارم مي ميرم. چشمام باز نمي مونه كه تايپ كنم! اگه يهو ديدين پستي كه ارسال كردم آخرش با ZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZ! تموم شده، بدونين كه خوابم برده و دستم مونده روي Z! اما در مورد كتاب خوندن من، توي خونه ي ما خيلي حساسيت روي كتابايي كه ميخونم وجود داره. به عنوان مثال خاطره اي رو تعريف كنم كه ايمان مطمئناً ميدونتش: “ارديبهشت 87، 5 تا بچه ي بين 160cm و 170cm از يك پرايد به همراه يك پسري كه بهش ميخوره از سنش كه دانشجو باشه، جلوي مصلي پياده ميشن و ميرن به سمت مصلي. مسلماً ميدونيد كه دارن ميرن نمايشگاه كتاب. پسر دانشجو كه به نظر مي رسه معلمشون باشه، ميره سي خودش و اين 5نفر كه يكيشون من و يكيشون ايمان هست هم ميرن سي خودشون. نمايشگاه كتاب، با هواي افتضاح، به خاطر اون سقف كوتاهش؛ 5 تا بچه ي راهنمائي حلي2 اومدن نمايشگاه با جيب پرپول كه عين خر كتاب بخرن!!! به پيشنهاد معلم كلاس نويسندگي فوق برنامه مون كه تنها شاگرداش هم ما 4-5 نفر بوديم، يك كتابي از نويسنده ي معروف،”ارنست همينگوي” به نام وداع با اسلحه رو ميخواستيم بخريم. من و دوتا ديگه مون اين كتاب رو خريديم. الان دي 87 هست. يعني 5-6 ماه گذشته. من يك صفحه از اون كتاب رو هم نخوندم. ” نه اين كه نخوام؛ چون توسط مادرم توقيف شده؛ چرا؟ “به درد سنت نمي خوره” با گذشت بيشتر زمان و هربار كه مي پرسيدم:”كي پسش ميديد؟” با توضيحات بيشتر. مثلاً: من رمان هاي زيادي رو خوندم؛ اين واقعا قشنگ نيست. / اين رو بهتره نخوني/ فعلا بقيه ي كتابايي رو كه خريدي از نمايشگاه بخون تا بعد… و … اما بالاخره در همين ايام مباركه ي امتحانات، بالاخره رضايت رو گرفتيم. گفتند حضرت مادر كه:” بعد امتحانا بهت ميدم. ولي بدون كتاب جالبي نيست و خوندنش وقت تلف كردنه!”(آره جون خودتون!!! مدونم كه به خاطر چيزاي سانسوريش ميگيد!!! من خودم توي لوله بخاري به دنيا اومدم!!!) درسته كتاب خودم دستم نبوده، كتاب بچه ها كه بود!!! نكته: نام بيمارستان مهراد به بيمارستان لوله بخاري، تغيير پيدا كرد!!! به اميد اينكه اين كتاب رو بگيرم. دارم ديگه مي ميرم. بقيه ش براي بعداً!!! قسمت دوم رو فرداشب يا پس فرداشب مي نويسم… فعلا يكي جسد منو بذاره روي تخت(ايمان فكر بد نكن!!!) to be continue…

Categories: بازی وبلاگی