خب توسط زیگزاگ عزیز دعوت شدیم به یک بازی وبلاگی!
بازی از این قراره که یک یا چند کتاب مورد علاقه تون رو با نقل یک جمله یا بند یا قسمتی از اون کتاب معرفی میکنید.
من دوتا کتاب رو انتخاب کردم. البته به شیوه خودم متن رو انتخاب کردم.
یک)
راننده سیگار میگیراند.
- ایول! پس فرار کرده ین!
بعد ادامه میدهد
- اما واسه فرار که به کسی دستبند نمیزنن؟!
کسی جواب نمیدهد. او هم دیگر در این مورد چیزی نمیپرسد. چند پک سیگار میکشد. اما ول کن نیست. رو به نیما میپرسد
- سیگار میکشی دکتر جون؟
- آره! دستت درد نکنه.
راننده سیگارش را میگذارد روی لب نیما و با نگاه به آینه میگوید
- با اجازه سرکار!
و ادامه میدهد
- سرکار تو سیگار نمیکشی؟
مأمور سرش را تکان میدهد، یعنی نه! نیما به سیگار پک میزند. دود سیگارش را میبلعم. دلم میخواهد سیگار بکشم. نیما تعارف میکند. با دست راستم سیگار را از او میگیرم. شیرین سرش را جلو میآورد
- سیاوش!
راننده میخندد
- آبجیمون خبر نداره شوهرش سیگار میکشه؟
نمیدانم چرا ولی با دلخوری میگویم
- خواهرمه!
راننده گردن کج میکند طرف شیرین
- باس ببخشید آبجی!… راستییتش اگه این دستبندو به هرکی بزنن سیگار که سهله، دور از جون، زهر مارم میکشه!
- شما هم با این وزنتون بهتره نکشی!
این را شیرین میگوید. راننده دست میاندازد زیر شکمش
- آبجیمونَم دکتره؟
سینهام را صاف میکنم و میگویم
- بله! ایشونَم دکتره.
بَه! پس دکتر بگیریه!… چشم خانم دکتر. ایشالا ترکش میکنم.
بزرگراه پر از ماشینهای سوخته و داغان است. فقط راه باریکی برای رد شدن یک ماشین باز شده است. این راه هم آن قدر پستی و بلندی دارد که مدام توی ماشین بالا و پایین میشویم. سیگار را میگذارم روی لب نیما! از آینه شیرین را نگاه میکنم. سرش را تکان میدهد. یعنی از سیگار کشیدنِ من ناراحت است.
موسم آشفتگی، اثر شهریار عباسی/نشر افراز
دو)
حامد نوشت: «آن عکس زیر شیشه میز، عکس مهناز نامزدم است. در واقع به خاطر شباهت زیاد شما به مهناز عاشقتان شدهام.»
جمله آخر را خط زد و نوشت: «در واقع به خاطر شباهت زیاد شما به مهناز به شما علاقهمند شدهام.»
«به شما علاقهمند شدهام.» را خط زد و نوشت: «شیفته شما شدهام.»
نوشت: «من به طرز عجیبی هر دوی شما را دوست دارم. میدانم گفتنش شاید احمقانه باشد، اما با نگفتنش دارم میسوزم، دارم خُرد میشوم.»
چند جمله دیگر هم نوشت. بعد نامه را پاک نویس کرد. پایین نامه به جای امضا نوشت: «حامد، شیفتهی مهناز و نگار» نامه را گذاشت توی پاکت. پاکت را گذاشت توی گنجهی کتابخانه.
استخوان خوک و دستهای جذامی، اثر مصطفی مستور/نشر چشمه
.
خیلی طولانی بود، نه؟!
خیلی خب، هر کی میخواد، از طرف من دعوته.