بایگانی

بایگانی نویسنده

تصمیم کبری

دسامبر 5, 2009 Mahda 6 دیدگاه

در زندگی همواره باید به این نگاه کنیم که آیا داریم در مسیری حرکت می‌کنیم که می‌خوایم، و راهی هست برای رسیدن به آرمان‌ها و اهدافمون؟ و یا اینکه داریم به بیراهه می‌ریم. این خیلی کمک می‌کنه که بفهمیم چه تصمیمی باید بگیریم. نگرش به یک آمار، یک خلاصه از عملکرد شخصیمون و آنچه قرار هست بهش برسیم، به ما کمک می‌کنه که به مقصد نزدیک‌تر بشیم. و اگر این نیم نگاه رو نداشته باشیم، اون تأثیر مثبت در قضاوتمون رو نخواهد داشت و ما با ضعفی بزرگ مواجه می‌شیم. بدون یک قضاوت واقع بینانه، گام‌های سازنده و تأثیرگذار و سرنوشت ساز رو برنخواهیم داشت و مطمئناً با این کم و کاستی‌ها به مقصد و هدف نمی‌رسیم. خیلی مهمه که در موقعش، این گام‌های سازنده رو بیابیم و بشناسیم.

.

امروز یکی از این گام‌های مهم و سرنوشت ساز رو برداشتم. اول کمی دلم لرزید، پاهام سست شده بود و تا چند ثانیه سکوت اختیار کرده بودم. نمی‌دونستم که آیا درسته که از الان حرکت رو شروع کنم؟ از من جواب می‌خواستند، یک تصمیم که باید ظرف چند ثانیه گرفته می‌شد و باید تلاش می‌کردم که یه تصویر ذهنی با تمام احتمالات ممکن ترسیم کنم و ظرف چند ثانیه از بین یک دوراهی، یکی رو انتخاب کنم. لبم رو از فنجون جدا کردم و جواب دادم. من تصمیمم رو گرفته بودم. من از همین امروز می‌خواستم آدم خودم باشم. یعنی در واقع؛ می‌خوام که آدم خودم باشم.

برام مهم نیست که چه عواقبی در انتظارم خواهند بود. البته اینکه بگم اصلاً مهم نیست،‌ واقعاً احمقانه‌اس، مزخرفه. چه‌طور ممکنه آدم چیزهایی رو از دست بده و براش اصلاً مهم نباشه؟ قطعاً اهمیت داشتند برام. ولی همیشه باید برای هدف‌های بزرگ، دارائی‌ها رو – هرچند بزرگ و ارزشمند – فدا کرد. ولی امروز اندکی به شجاعتم اضافه شد. احساس می‌کنم از امروز بهتر می‌تونم حرف دلم رو بزنم. احساس می‌کنم با این حرکت قوی‌تر شدم و خواهم شد. و می‌دونم که این احساس دروغ نمی‌گه.

خدا می‌دونه چه اتفاقاتی خواهد افتاد. خدا می‌دونه توی این مسیر چه چاله چوله‌های گذاشتن که گیرم بندازن. ولی دیگه باید از بچگی بیام بیرون، وقتشه که نشون بدم منم مرد شدم، مثل برادرام. می‌دونم که نباید هم خدا رو خواست و هم خرما رو.

.

حرکتی که امروز کردم، کاملاً غیر منتظره بود، حتی برای خودم. اصلاً قصد نداشتم امروز این حرکت رو انجام بدم! طرف مقابل غافلگیرم کرد و منو مجبور کرد که بخشی از کاری رو که قصد داشتم چند هفته دیگه انجام بدم، همین امروز انجام بدم. این البته کار من رو برای مرحله‌ی دوم حرکتم، سخت‌تر می‌کنه. ولی کاریه که شده و دست کم یه خوبی داشته و اونم این بوده که دلم قرص و محکم شده و الان شجاعانه‌تر جلو می‌رم. فقط لطفاً برام دعا کنید که کارام نتیجه بده. دعا کنید کسانی که باهاشون طرفم، یه جو انسانیت و شعور داشته باشن! دعا کنید!

پ.ن: عنوان پستم رو هم از یکی از پست‌های اخیر HoDa برداشتم. کپی رایت، مپی رایت هم سرم نمی‌شه! :)

امام علی

دسامبر 5, 2009 Mahda 2 دیدگاه

من به هیچ وجه مذهبی نیستم. در واقع اصلاً دین رو قبول ندارم! ولی به طرز عجیبی بعضی از آهنگ‌های پیرامون امامان، به عنوان مثال، آهنگ سریال امام علی رو، به شدت دوست دارم. یعنی توی آهنگ یه عشق خاصی هست. اصلاً با اعتقادات سازنده‌ی آهنگ کاری ندارم. مسأله، عشق و ایمانی هست که باعث تولید این موسیقی شده.

نمی‌دونم چه‌جوریه… گفتم که گفته باشم: خوشم می‌آد از این آهنگ!! :mrgreen:

اِحیا

دسامبر 4, 2009 Mahda 10 دیدگاه

داشت مین سوئیپر بازی می‌کرد. بازی‌یی که از چند سال پیش، هر گاه نیاز داشت که ذهنش باز شود، از آن کمک می‌گرفت و به‌وسیله‌ی آن، گره‌های ذهنی‌اش را باز می کرد. این بازی به او یاد داده بود که فکر کند و با فکر و اندیشه و تعقل تصمیم بگیرد. همان‌طور که کامپیوتر از او می‌خواست که بازی را انجام دهد… و برنده شود.

حالا، در هم ریخته بود. نشسته بود پشت کامپیوترش. باز هم داشت مین سوئیپر بازی می‌کرد. به یک شش برخورد کرد که دورش فقط شش خانه‌ی خالی وجود داشت یعنی همه‌ی آن شش خانه، بمب بودند و باید پرچم می‌خوردند. روی یکی از آن‌ها کلیک کرد و بمب‌ها ترکیدند. شروع کرد به قهقهه زدن. نمی‌دانم کجایش خنده داشت. او بازی را الکی و به اختیار خودش و از روی آگاهی باخته بود. مثل هر آدم دیگری که در این موقعیت قرار می‌گرفت، با تعجب به او زل زده بودم. اصلاً متوجه حضور من نبود وگرنه طبق شناختی که از او داشتم موهایش را مرتب می‌کرد. بازی جدید را شروع کرد. باز هم موقعیت مشابهی به وجود آمد. باز هم با آگاهی تمام روی بمب کلیک کرد. می‌گویم آگاهی تمام، چون هشیار بود. این را از حرکات دست و پایش و طرز قهقهه زدنش می‌فهمیدم. هر کسی نفهمد، من که می‌فهمم! سال‌هاست او را می‌شناسم.

به چشمانش نگاه کردم. مستقیم، زل زدم در چشم‌هایش. هنوز به من توجهی نمی‌کرد. شاید مرا نمی‌دید، شاید برایش مُرده بودم. هرگز این قدر زنده نمی‌نمود. آری! زنده شده بود.

نویسنده: مهدا پورمهدی

تاریخ: جمعه، 13 آذرماه 1388 (مصادف با 4 دسامبر 2009)

برای آرش

دسامبر 4, 2009 Mahda 2 دیدگاه

نوشته‌ی خانم شیدا شیرازی

لینک مطلب در وبلاگ ایشون(کلیک)

چهارده ، پانزده ساله بودم که دوستی در يک صبح تابستانی ، کتاب کيمياگر پائلو کوئيلو را برای اولين بار در پارک قيطريه  به دستم داد. هنوز تب کوئيلو ايران را در بر نگرفته بود. کتاب  چاپ اول بود ، از نويسنده اي نآشناس. همان روز در همان پارک،کتاب را خواندم و به صاحبش پس دادم. عصر آن روز ، دو جلد از کتاب را از انتشارات تجريش خريدم ، يکی برای خودم و ديگری برای دايی جوانم  که با ما زندگی ميکرد. دايی که عازم ينگه دنيا به جستجوی افسانه شخصی اش بود، کتاب  را با خود برد  و من با کتابم ماه ها را سپری کردم. کتاب های بعدی کو ئيلو را ميبلعيدم. ديگر تب کو ئيلو ايران را گرفته بود. همه دچار او بودیم. آن زمان دانش آموز دبيرستانی در  نياوران بودم. هر روز در مسير خانه از جلوی  شهر کتاب نوساز نياوران رد ميشدم . آن زمان پول توجيبی ام به بزک و دوزک نميرسيد، هرچه داشتم سر راه در شهر کتاب نياوران خرج ميشد.  يادم نميرود روزی را که در همان شهر کتاب ترجمه اي متفاوت   از آخرين اثر کوئيلو را خواندم. نام مترجم ” دکتر آرش حجازی ” بود. جلد کتاب زيبا بود،  کيفيت کاغذ ها بهتر بود. همه چيز نشان از عشق به کتاب بود. نام انتشارات را خواندم : کاروان

نام را در ذهنم يادداشت کردم. کاروان برايم انتشاراتی پيشرو بود. در سطح استانداردهای روز دنيا. به روز ، زيبا و با کيفيت. نوجوان ايده آليستی بودم که دلم ميخواست کتابهای روز دنيا را با بهترين ترجمه و کيفيت بخوانم. بهترين ها را ميخواستم.

” دکتر آرش حجازی” اما برايم نامی نآشنا بود. به نظرم مرد ميانسال شکم گنده اي آمد که تازه از فرنگ برگشته است و با زبان دانی اي  که حاصل زندگی طولانی در خارج از کشور است، به وطن برگشته و مشغول ترجمه کتاب های پرفروش روز شده است. الحق هم که خوب ترجمه کرده بود. (اين را بعدها که ، اکثر کتاب های کوئيلو را به انگليسی خواندم ، فهميدم).

مدتی بعد  بود که ديگر پائلو کوئيلو را فقط به ترجمه حجازی ميخواندم  و انتشارات کاروان ، انتشارات محبوبم بود. “پيامبر، ديوانه ” را با آن جلد سخت و طراحی زيبا و برگ های زرد رنگ، هرگز از ياد نمی برم. زيباترين کتابی بود که تا آن روز به خودم ، هديد داده بودم. ” جبران خليل جبران” را با کاروان شناختم.  روز های خوبی بودند. طلايی بودند. خاتمی رئيس جمهور بود، من جوانترين خبرنگار افتخاری يک روزنامه صبح تهران بودم، انتشارات کاروان سر  کوچه امان بود و اينترنت داشت، تهران را صدا ميکرد.

در يکی از آن همان روز های طلايی/ بهاری  بود که آرش حجازی  پائلو کوئلو را با خود به شهر کتاب نياوران آورد. نياوران ترافيک بود. من و شادی بهترين دوستم آنجا بوديم. او را ديديم. آرش حجازی را نيز. از اينکه اين همه جوان بود و لاغر تعجب کردم.

آمدن کسی مثل پائلو کوئيلو به ايران، اتفاق بزرگی برای نوجوان هفده ساله اي چون من بود.  حجازی ، اميد به تحقق رويايی را پر رنگ تر کرده بود: رويای جهانی شدن.

مدت کوتاهی پس از آن روز بزرگ ، ايران را ترک کردم و به جهانی آزاد زدم. يک روز به سايت کوئيلو رفتم و برايش ايميلی نوشتم. سفرش به تهران را ياد آوری کردم. در کمال ناباوری روز بعد جوابم را نوشت و  گفت که آن دوچشم درشت شرقی جوان  را که کنجکاو چشم از او بر نمی داشت را به ياد دارد.

هرگز نفهميدم که واقعا در آن شلوغی مرا به ياد داشت يا نه؟ اما مهم نبود. مهم رشته ارتباط من با نويسنده اي بزرگ بود… مهم شادی من از حضور مردی مقتدر در آن سوی صفحه مونيتور بود.

سالهايی که از ايران دور بودم ، کتاب های کوئيلو را به زبان انگليسی يا آلمانی ميخواندم. مزه نمی داد. اين را روزی فهميدم که به همراه مسافری برايم کتاب زهير آمد. ترجمه حجازی ، دلنشين بود. لذت خواندن کتابی که قبل از زبان اصلی ، به همت حجازی و برای ا عتراض به نبود قانون کپی رايت در ايران، به زبان فارسی چاپ شده بود، لذتی عجيب بود.

در روز های ملتهب بعد از انتخابت  احساس ميکردم : من توييت ميکنم ، پس هستم! از راه دور ، خبرها را با توييتر در جهانی مجازی پخش ميکردم. از دوستان قديمی تويتريم ، پائلو کوئيلو بود که از همان بدو تولد تويتر ، عضوی فعال بود . بعد از مرگ ندا بود که پا ئلو توييت کرد : دکتر جوان ايرانی که  فيلم  بالای سر “ندا ” بود، را  ميشناسد !!

سا عتی بعد اضافه کرد که اگر دکتر جوان تا فردا در امنيت کامل از ايران خارج نشود، او نامش را به مقامات ا علام خواهد کرد.  قسمت هايی از ايميل دکتر جوان را هم که زن و فرزندش را به  نويسنده سپرده بود ، در وبلاگش منتشر کرد.

هرچند برايم درد آور بود، اما فيلم لحظه پايانی زندگی کوتاه ندا را دوباره ديدم ، اين بار مرد جوان را ميديدم. ناخوداگاه توييت کردم : دکتری که سعی در نجات  جان ندا داشت ، دکتر آرش حجازی ، مترجم آثار پائلو کوئيلوست!

حادثه حضور دکتر حجازی بر بالين ندا در هياهوی آن روز ها سياه گم شد.

اما ميدانستم که شاهد چنين مرگ دلخراشی بودن ، چه زخم عميقی بر روح هر هنرمندی است.هنرمندی که مجبور ميشود شهادت دهد، روشنگری کند،بارها و بارها صحنه قتل را تشريح کند،  مصاحبه کند و ..و…. تکيده ميشود. خسته و دلسرد ميشود.  حال تجسم کنيد که انگشت اتهام به سوی خودش برگردد و او را قاتل و جاسوس نيز بخوانند. دکتری ، انسانی که غريزی به سمت مجروحی دويده است که نجاتش دهد، آواره ، تبعيدی  و محکوم به قتل ميشود. دکتر جوان ، نويسنده و مترجم فرهيخته و انسانی که حداقل يک قدم از ديگر همسن هايش جلو بود، متهم ميشود. برايش دم سفارت انگليس تاتر بازی ميکند و استردادش را طالب ميشوند.

حالا ميفهم آن راننده آژانس عامی از ما بيشتر ميفهميد که وقتی در اتوبان مرد تصادفی را ديديم که جان ميکند، هرچه کردم نآيستاد. ميگفت : خانم جان اگر برسانمش بيمارستان اولين کسی را که ميگيرند خود من هستم. تا بيايی ثابت کنی ، سه چهار ماه گزشته! شما ميايی خرج زن و بچه من را بدهی؟

آقای حجازی ، سالها پيش نیز که دشمن تا مرز های ايران پيش رفته بود ،  خداوندگار تير و کمانی به جوانمردی داد و گفت اين تير دورپرتاب است اما هر که آن را بيفکند درجا بميرد. مرد به اراده خداوند احترام گزاشت و تیر انداخت . خود بمرد اما مرز ایران را تا جیحون گستراند.

سالها بعد مرد ديگر، شهادتش را تيری کرد و مرز های ايران را درنورديد، چه باک که خودش از پای افتاد؟ نگزاشت اما حقيقت بميرد. نام آن مرد آرش بود.

بخشکی شانس(2)

دسامبر 3, 2009 Mahda 11 دیدگاه

منطقه‌ی مدرسه‌مون(نیاوران) برف می‌آد خفن. 10 دقیقه بعد توی شریعتی توی تاکسی‌ام هنوز نرسیده‌ام پل رومی، انگار نه انگار نیاوران کولاکه. می‌رسم خونه، مامانم می‌گه: «نه! برف نیومده!»

به قول بعضیا: «مملکته داریم؟!»

بخشکی شانس!

دسامبر 3, 2009 Mahda 15 دیدگاه

مدرسه – اول صبح

(از در کلاس وارد می‌شم)

ایمان: عاشقه اومد!

.

کلاس زبان – ابتدای جلسه

معلم:Mahda, are you okay?

من: Yes, sir

معلم: She said NO?

من: (سرم رو تکون می‌دم) No

.

آقا جان ما که مشکوک می‌زنیم… دست کم خدایا خودشو – اصل جنسو – قسمت کن که دیگران هم اسگل نشن بنده خداها!!

امروز… من… دپرس…بودم

دسامبر 1, 2009 Mahda 19 دیدگاه

امروز به اندازه‌ی تمام عمرم دپرس بودم. به خاطر همه چیز. به خاطر تمام چیزایی که هستن، یا تمام چیزایی که با نبودنشون هستی رو تلخ می‌کنن و باعث بودن تلخی‌ها و زشتی‌ها می‌شن.

امروز دپرس بودم خیلی زیاد. چون یه حقایقی جلوی روم سبز شدن که… واقعاً انتظارشون رو نداشتم. هیچ وقت فکرشون رو هم نمی‌کردم. از ذهنم این فکر رد می‌شه که: سرنوشت چه چیزایی رو که قسمت آدم نمی‌کنه! به هیچ وجه فکر نمی‌کنی که یه آدمی فلان جور از آب در بیاد. به هیچ وجه فکر نمی‌کنی که یه نفر رو به راحتی هرچه تمام‌تر به خاطر حمایت از آزادی مردمش تبعید کنند، به حبس محکوم کنن و اونو از فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی محروم کنن به صورت مادام العمر! نمی‌تونی فکرشم بکنی که چه حسی داره وقتی سیاهی رو توی نزدیک‌ترین آدم‌ها می‌بینی ولی قبلاً حسش نکرده بودی!

امروز تازه مریض هم بودم! سرما خورده بودم عین سگ بدنم درد می‌کرد. گلو درد فجیعی هم داشتم. کلاً حسابی همه چیز نورٌ علی نور بود! کل روز، یا در حال نوشتن تکالیف و پاک نویس کردن جزوات آشغال و به درد نخور بودم و یا در حال کز کردن پشت کامپیوتری که میز و مانیتور و اسپیکرش عین خونه‌های متروکه و ترسناک خاک گرفتن.

امروز روز گهی بود. و هر روزی که من ناراحتم یا برام روز بدی بوده و اینا، معمولاً‌ خیلی به نوشتن و به بلاگم متوسل می‌شم و معمولاً توی این روزا فعالیت بلاگم بیش‌تره!

در هر صورت، این فعالیت توی بلاگ هم به اندازه‌ی مورد نیاز آرومم نکرد چون دیگه توی بلاگ خودم هم آرامش ندارم!! و این حسیه که هدی چند بار ازش گفته بود و من اون زمان‌ها سایه‌اش رو توی مسائل خودم هم می‌دیدم و احساس می کردم که بلاگ من هم داره اون حس آرامشی که بهم می‌داد رو از دست می‌ده ولی رفت و رفت تا الان که می‌بینم و تجربه می‌کنم که این‌جا جای قدیمی نیست. یه بلاگ مخفی دارم ولی حتی نوشتن توی اونم برام سخت شده!!!

.

پ.ن 1: خواهش می‌کنم آبجی، کاری نکردم وظیفه‌ام بود.

پ.ن 2: الان بیش از هر فیلمی دوست دارم Groundhog Day رو ببینم.

پ.ن 3: بیچاره Call of Duty 4 که من دویست و شونصد بار تمومش کردم. هر وقت عصبانی‌ام یا ناراحتم یا کسل و بی حالم، بهترین مرهمه واسه‌ام.

پ.ن 4: باید برم با معلم مزخرف زبان فارسی صحبت بکنم ببینم واسه غیبت امروزم امتحان زبان فارسی‌ام رو چه‌جوری نمره می‌ده…

پ.ن 5: هنوز گیجم. هنوز نمی‌دونم کجام. هنوز فکر می‌کنم 6 صبحه و من توی تختم، صدام در نمی‌آد و از بی حالی همراه با درد نمی‌تونم بدنم رو تکون بدم. احساس می‌کنم افتادم توی یه لوپ. شاید هر روز دوم فوریه‌اس و من هنوز به خودم نیومدم؟ شاید منم فیل کانرزم؟

استاد

دسامبر 1, 2009 Mahda 13 دیدگاه

قبلاً نه تنها از خود استاد خیلی خوشم نمی‌اومد، بلکه کلاً به موسیقی سنتی و کلاسیک ایرانی علاقه نداشتم. اما وقتی «تفنگت را زمین بگذار» رو شنیدم، یه کم ملایم‌تر شدم با موسیقی سنتی‌مون.

و الان…

استاد یه کارایی می‌کنه که آدم نمی‌تونه نگه: «استاد دوستت دارم!»

به خاطر ایرانی بودنَت…

قطعه‌ی «موج خون» اثر استاد محمدرضا شجریان را از این‌جا دانلود کنید.

استاد محمدرضا شجریان

One chance… just one chance

دسامبر 1, 2009 Mahda 9 دیدگاه

Braveheart.

داستان کسی که ریسک رو انتخاب کرد. داستان کسی که نترسید و فقط با نترسیدن همین یک نفر، جمعیتی نترسیدند و همین جمعیت کوچک، ترس و دلهره رو در دل افراد صاحبِ قدرتی عظیم انداختند.

داستان ویلیام والاس که وقتی او رو خواجه می‌کنند و بهش می‌گن که اگه طلب بخشش کنه، اون رو نمی‌کشند، به جای Mercy، داد می‌زنه Freedom و یک لحظه قبل از فرود آمدن تبر بر روی گردنش، واقعیت رو به دیگران نشون می‌ده… با یک فریاد، با یک لحظه نترسیدن. با فریاد آزادی…

داستان کسی که به دیگران نشون می‌ده که قدرت انتخاب دارن و همین قدرت انتخابه که باعث می‌شه زندگی همیشه یک جور نچرخه.(+) و (+)

.

و در جایی که آدم تک و تنها و دور از یار و یاور در سرزمین بیگانه مانده است و اگر آخرین، آری آخرین گولدنش را به بازی بگذارد دیگر پولی برای خورد و خوراک فردا نمی‌ماند، چنین احساسی، باور کن، طرفه احساسی است! بردم و بیست دقیقه بعد از قمارخانه که بیرون زدم، صد و هفتاد گولدن در جیبم بود. بلی قربان، خلاف نمی‌گویم! گاهی آخرین گولدن یعنی این! ولی اگر آن بار شهامت از دست داده بودم، اگر جرئت نکرده بودم آخرین بخت را بیازمایم؟…

قمارباز/ فیودور داستایفسکی/ صالح حسینی

از زرافه‌ی ایده‌آلیست

.

نترس! فرقی نداره که الان اینو بهش بگی یا فردا یا 10 سال دیگه. فرقی نداره الان با تیر کلاشنیکف می‌میری یا 30 سال دیگه به علت سرطان یا ده سال دیگه تصادف می‌کنی. باور کن تنها فرقی که داره، اینه که یه چیزی عین کرم مخت رو می‌خوره تا سی سال دیگه که سرطان می‌کشدت یا ده سال دیگه که تصادف می‌کنی. عین کرم مخت رو می‌خوره، آرمانت کرمه رو اجیر کرده که مخت رو بخوره چون به آرمانت خیانت کردی و فقط حرف زدی. و تو حاضری برگردی و فقط برگردی به اون لحظه، یه بار دیگه، این بار می‌خوای جبران کنی. ولی خیلی دیره… اون کرم مخت رو ذره ذره می‌خوره چون نمی‌تونی برگردی. وگرنه کرمی نمی‌اومد که مخت رو بخوره! کرمه، شکل مادی از تأخیره در ذهن تو.

.

«ای دختر جوان، باز هم خودت را در آب بیفکن تا من یک‌بار دیگر فرصت کنم که هردومان را نجات دهم!» یک‌بار دیگر، هان، چه بی احتیاطی نابه‌جایی! استاد عزیز، فرض کنید که دعوت من عیناً پذیرفته شود. آن‌وقت باید به آن عمل کرد. ووی…! آب چه سرد است! ولی خیالمان آسوده باشد! حالا دیگر خیلی دیر شده است. همیشه خیلی دیر است. خوشبختانه!

سقوط/آلبر کامو/شورانگیز فرخ

.

چرا؟ چرا هنوز می‌ترسم؟ من نمی‌خوام مخم رو کرم بخوره.

عرش لرزه

دسامبر 1, 2009 Mahda 10 دیدگاه

(معلم دینی): خود ارضایی نزد خداوند آن قدر حرکت زشت و منفوری است که وقتی کسی خود ارضایی می‌کند، عرش خداوند به لرزه می‌افتد.

(یکی از بچه‌ها): پس با این حساب تا الان باید سقف عرش ریخته باشه!