یک مهدای دیگر!

امروز بعد از مدرسه، با حاجی و پویا قرار داشتیم بریم شهرکتاب(کامرانیه) که من و حاجی چندتا کتاب بخریم. بسی خوش گذشت. رفتیم اون‌جا و من دوتا کتاب خریدم.

  1. پنجره‌ی مرتفع؛ اثر ریموند چندلر
  2. مرگ در می‌زند؛ اثر وودی آلن

ولی نکته‌ی جالب‌تر این‌جا بود. وقتی من و حاجی هنوز در حال فیض بردن مقابل قفسه‌های کتاب بودیم، یهو شنیدم کسی منو صدا کرد… «مهدا» برگشتم و آشنایی ندیدم. گوشام اشتباه نشنیده بودن، چون حاجی هم شنید که کسی منو صدا کرد. از این موضوع گذشتیم، تا این‌جا که جلوی اون آقاهه که فاکتور خرید رو می‌نویسه ایستاده بودیم و من با پویا حرف می‌زدم. پویا منو به اسم صدا کرد و یهو آقاهه که فاکتور می‌نوشت واسه کتابامون، ازم پرسید: «اسم کوچیکت چیه؟»

گفتم: «مهدا»

غافلگیر شد و گفت: «اِاِ هم اسمیم» و با هم دست دادیم. خیلی جالب بود برام. ولی خداوکیلی: یعنی می‌شه یه روزی توی شهرکتاب یا کتاب‌فروشی علیم کار کنم؟!

.

بعدازظهر بعد از دوجلسه غیبت متوالی رفتم کلاس زبان و حدود یک ساعت پیش برگشتم. وقتی رسیدم به طبقه‌ی سوم و رفتم با دوستان سلام علیک کردم، پیمان(از دوستان قدیمی دبستان که این‌جا بعد از مدت‌ها دیدمش) گفت: «امتحان داریم ها!» گفتم: «از چی؟!؟!؟»(حالم رو تصور کنید) گفت: «امتحان story book داریم»…

و همانا دست من بود که به نشانه‌ی «خاک بر سرم» بر سر اینجانب فرود آمد. تصور کنید از 10 فصل کتاب داستان، یک فصلش رو در کل ترم خونده بودم. بنابراین با یک روحیه‌ی بی‌خیالی مخصوصی رفتم سر جلسه و امتحانم رو دادم و برگشتم!

این بود داستان امروز ما!

  1. Leo
    نوامبر 7, 2009 در t 21:12 | #1

    دیگه از خود محوری باید در بیای…
    این همه تعجب یه روز عادی می شه ;)

  2. نوامبر 7, 2009 در t 23:08 | #2

    آره اسم‌های کم معمولن مشابهشون پیدا شه خیلی جالبه
    (اااا… بالاخره تو وبلاگت باادب شدم)

    • نوامبر 8, 2009 در t 05:52 | #3


      آفرین پسر خوب! :mrgreen:

  3. parastookesefid
    نوامبر 7, 2009 در t 23:52 | #4

    يعني ميشه من هم تو همون جاهايي كه تو گفتي كار كنم؟

    • نوامبر 8, 2009 در t 16:21 | #5


      آرزو بر شما جوانان عیب نیست. چه برسه به منِ پیر خرفت! :mrgreen:

  4. نوامبر 8, 2009 در t 00:12 | #6

    منم خیلی کار کردن توی همچین جاهایی رو دوست دارم
    مخصوصاً که عاشق بوی کتابم!

  5. parastookesefid
    نوامبر 8, 2009 در t 00:36 | #7

    راستي مهدا جان من هنوز توييترم فيلتره. واقعا” مال شما باز شده؟

    • نوامبر 8, 2009 در t 05:51 | #8


      آره. برای من باز شده از خود سایت توئیتر می‌رم.

  6. نوامبر 8, 2009 در t 13:48 | #9

    من همیشه با اسم خودم خیلی حال می کردم
    چون اسم کمیابیه…
    اما توی دانشگاه یکی از دوستای صمیمیم اسمش هدی بود…
    بعد دوستای دیگه مون خل می شدن از دستمون
    هی می گفتن هدی، ما دو تایی می گفتیم بله!
    بعد گفتیم به یکیمون بگید هدی جون!!
    بعد می گگفتن هدی جون، دوباره با هم می گفتیم بله!!
    خلاصه که دهن مهن براشون نمونده بود… این آخریا کم مونده بود صدامون کنن: هوووی!! :mrgreen:

    اسم تو که از اسم من هم کمیاب تره!
    تو اولین مهدایی هستی که من می شناسم!
    این آقاهه هم شد دومیش!

    • نوامبر 8, 2009 در t 16:26 | #10


      بله، نام من بــســــی کم‌یاب است! :mrgreen:
      ولی من یه مهدای دیگه هم می‌شناختم. مهدا جهانگیر(که البته دختره!)

      • parastookesefid
        نوامبر 8, 2009 در t 20:44 | #11

        من هم به دوستم پيشنهاد دادم اسم كوچولوش را بگذاره مهدا.از اسمت خوشم مياد.

    • نوامبر 8, 2009 در t 21:12 | #12


      خوبی/قشنگی/باکلاسی/و غیره از خودتونه! :mrgreen:

      • نوامبر 9, 2009 در t 00:24 | #13

        من در نوشابه هارو که ریختی جمع می کنم
        شما دولا نشو

  7. گلنوش
    نوامبر 8, 2009 در t 15:25 | #14

    جل المخلوق ها!!!
    جزء عجایب که هم اسم پیدا کردی
    خدایی کار تو کتاب فروشی خیلی کیف میده!
    خیلی حرصم میگیره وقتی میرم کتاب فروشی و اطلاعات راجع به کتابی میخوام یارو که مسئول اون قسمته تا حالا اسم کتاب هم به گوشش نخورده!

    • نوامبر 8, 2009 در t 16:28 | #15


      هــان؟! یعنی می‌خواستی بگی من اگه توی کتاب‌فروشی کار کنم بلد نیستم و اینا؟! آره؟! :mrgreen:

  8. نوامبر 8, 2009 در t 16:45 | #16

    بله ، مرگ در میزند یکی از کتب نیک روزگاره که من و برادران مومن دیگه هم از آن کتاب مستفیض شدیم . اتفاقا چند روز پیش تهران بودم ، حواس نوستالوژیکی بنده هم گل کرد و رفتیم ” بهشت گمشده ” رو گرفتیم !

    • نوامبر 8, 2009 در t 17:01 | #17


      بهشت گمشده… نخوندمش. :)

  9. نوامبر 8, 2009 در t 18:27 | #18

    چقدر کیف داره که آدم یه هم اسم پیدا کنه .
    کلی کـــــــــــیف داره !
    منم تا حالا نه دوست هم اسم داشتم نه تو آشناهامون داریم ، یه جورایی تک افتادم !

  10. داش سروش
    نوامبر 8, 2009 در t 19:04 | #19

    انقدر برات عجیب بود مهدایی دیگر؟!
    حالا اینکه خوبه یه بار دو تا عمله( سوپور:d) داشتن راه میرفتن یکیشون به اون یکی گفت سروش! انگشت وسطیو به صورت کاملا واضح به طرفش گرفتم (پشتش به من بود!) و خواستم بکنم اندر ک و نم! آخه مگه افغانیها هم سروش دارن؟!

    • نوامبر 8, 2009 در t 19:21 | #20


      آخی!!! :D

  11. داش سروش
    نوامبر 8, 2009 در t 19:23 | #21

    توئیتر را خدا آزاد کرد!
    ممنون که گفتی تازه دیدم! کاش خود ****شون بفمن و Facebook هم باز کنن!
    اندازه یه بادوم شعور ندارن که بفهمن نباید شبکه های ارتباط جمعی رو فـــیلتر کرد!

  12. نوامبر 9, 2009 در t 08:00 | #22

    مي دونستي كه منم اول فكر مي كردم دختري :)
    اسمت قشنگه
    من هم دو اسمه هستم و اصلا آن اسم شناسنامه اي رو دوست ندارم.

    راستي اولين لحظه اي كه اينجا رو ديدم آن كتابخونه ات بدجوري چشمم رو گرفت، فوق العاده است. :)

    • نوامبر 9, 2009 در t 16:09 | #23

      اغلب افراد اولین بار همین تصور رو می‌کنن از روی اسمم.
      مرسی لطف داری. :)

  13. نوامبر 10, 2009 در t 11:24 | #24

    دست ما کوتاه و خرما بر نخیل… یه چند تا کتابم برای من بفرست…

    • نوامبر 10, 2009 در t 16:43 | #25


      چرا دستتون کوتاه؟!

  1. No trackbacks yet.