خانه > جامعه > اعدام یا کمک به بازگشت به جامعه؟ مسأله این است!

اعدام یا کمک به بازگشت به جامعه؟ مسأله این است!

مطلبی رو خوندم در وبلاگ زنانه‌ها که براتون عیناً نقلش می‌کنم:

دیروز حکم دادگاه در مورد دو نوجوانی که ترز یوهانسون روژه، دختری 15 ساله را کشته بودند اعلام شد.
ترز یک دختر معمولی بود. مثل هر دختر 15 ساله‌ی دیگری، نامطمئن و بدون اعتماد به نفس، که هر بار در مقابل آینه می‌ایستاد می‌توانست عیب و ایرادی از دماغ و چشم و ابرو و هیکل خودش بگیرد. شاید می‌توانست در جمع دوستان شیطنت کند، و شاید در تنهایی آرزو می‌کرد که عاشق شود.
گناه ترز این بود که پسری را بوسیده بود که دوست دختر حسودی داشت. پسر ـ که او را توماس می‌نامیم ـ ترز را بوسید ولی در مقابل دوست دختر خود ـ که او را ماریا می نامیم ـ نتوانست از این کرده‌ی خود دفاع کند. ماریا از توماس خواست که ترز را تنبیه کند. و شیوه‌ی تنبیه ترز هم از نظر ماریا با مرگ ترز کامل می‌شد.
توماس به تحریک ماریا، ترز را می‌کشد .
آنچه خواندید، یک داستان نیست، اتفاقی است که حدود پنج ماه پیش در استکهلم افتاد. ترز 15 ساله جان خود را به خاطر حماقت دو نوجوان دیگر از دست می‌دهد.
توماس و ماریا نقشه ی قتل ترز را می‌کشند ، و ترز را به قتل می‌رسانند.
من در اینجا از صفت خاصی استفاده نمی‌کنم. شاید اگر دیگری بود در اینجا می‌نوشت « توماس و ماریا نقشه‌ی قتل ترز را می‌کشند و او را به شکل ناجوانمردانه‌ای به قتل می‌رسانند» یا شاید می‌نوشت «این دو دست به قتل دختر بی‌گناهی به نام ترز زدند»
من با این صفات میانه‌ی خوبی ندارم. به نظرم هیچ قتلی «جوانمردانه» نیست ، پس نیازی ندارم که قتل ترز را «ناجوانمردانه» بنامم.
با ترز آشنایی ندارم، نمی‌دانم او بی‌گناه بود یا با گناه، معنای گناه برای من شاید بسیار با معنای گناه برای تو متفاوت باشد. ولی فکر نمی‌کنم گناهکار بودن یا نبودن ترز، تاثیری در جنایتی که انجام شده است داشته باشد. ترز دختر 15 ساله‌ای بود که حق داشت زندگی کند. مثل هر 15 ساله‌ی دیگری.
مهم این است که دختر 15 ساله‌ای دیگر حق زندگی ندارد، و اشخاصی که این حق را از او گرفتند، هم سن و سال او بودند.
دیروز حکم قاتلان ترز صادر شد. توماس و ماریا به یک سال و نیم نگهداری اجباری در انستیتوهای بزهکاران نوجوان همراه با درمان روانی محکوم شدند. حکم مورد اعتراض بسیاری حتی در مطبوعات قرار گرفت، بسیاری مجازات را نسبت به عمل انجام شده ـ یعنی قتل عمد و با برنامه ریزی قبلی ـ سبک و ناچیز می‌دانند. اما به نظر یکی از جرم شناسان مشهور سوئدی، دادگاه نسبت به سن بسیار کم مجرمین، و اینکه ایشان تاکنون جرمی انجام نداده‌اند و پرونده‌ی قبلی ندارند، تخفیف بسیاری قائل شد.

مسئله‌ی دادگاه در مورد بالا، بهداشت روانی این دو نوجوان و کمک به ایشان برای بازگشت به جامعه است.
داستان ساده‌تر از آن است که بحث پیچیده‌ای را لازم شود. دو نوجوانی که دوست و هم کلاس خود را به خاطر بوسه یا لاس زدن به مرگ محکوم می‌کنند و حکم را در موردش اجرا می‌کنند، از نظر روانی موجودات سالمی نیستند. و در وحله‌ی اول باید سلامت روانی ایشان مورد درمان قرار بگیرد.
وقتی حکم بالا و بحث‌های پیرامونش را در روزنامه‌های صبح می خواندم ، به ناگاه به خود گفتم:
فکرش را بکن اگر این سه نوجوان در ایران به دنیا می‌آمدند. در این صورت نه یک نعش بلکه سه نعش بر دست این جامعه باقی مانده بود. امروز اگر دادستان و وکیل بر سر بهداشت روانی این دو نوجوان صحبت می‌کنند و برنامه ریزی بر سر اینکه چگونه این دو به جامعه بازگردانده شوند، باید وکیلی دست از جان شسته پیدا می‌شد و هفت کفش آهنین از پای می‌انداخت تا از اولیای دم، تقاضای بخشش می‌کرد، که با توجه به شرایط، یعنی قتل با برنامه ریزی قبلی، مسئله‌ی ساده‌ای نبود. کار این وکیل، و چندین فعال حقوق بشر، چندین روزنامه نگار و عکاس و گزارشگر برای مدت زیادی روشن بود.
و شاید با تمام تلاش‌ها، طناب دار روزی به دور گردن ماریا که تحمل لاس زدن ترز با دوست پسرش را نداشت می‌افتاد و شاید مادر ترز، صندلی را از زیر پای توماس می‌کشید و بدن او را به تشنج‌های مرگ می‌سپرد.
و شاید شب اعدام ماریا و توماس، وکیل این دو، سرگشته و دردمند، از تلاشی که ثمری نداد، به خانه بر می‌گشت و در وبلاگش فریاد می‌کشید، و تو اگر دقت می‌کردی، اشکی را که از چشمانش بر کی بورد چکیده است در لابلای کلماتش می‌توانستی بخوانی…
اما نه ترز و نه ماریا و توماس، هیچ کدام از این سه نوجوان در ایران به دنیا نیامده و بزرگ نشده‌اند.
مادر و پدر و دائی ترز، از کوتاه مدت بودن مجازاتی که برای قاتلانی که دخترکشان را از ایشان گرفته بود تعیین شد، ناراضی هستند. ولی در فکر هیچ کدام ایشان نمی‌گنجد که تقاضای اعدام ماریا و توماس را داشته باشند.
وکلای ماریا و توماس، مجبور نبودند که انرژی بیش از حدی صرف جلب ترحم پدر و مادر ترز صرف کنند. آن‌ها قانون را در کنار خود داشتند. قانونی که برای حمایت از شهروندان وضع شده است، و توماس و ماریا، هر چند جنایتی را مرتکب شده اند، اما همچنان شهروند این جامعه‌ی بشری هستند، و از حقوق شهروندی برخوردارند. وکلای توماس و ماریا تنها لازم بود تلاش کنند که نشان دهند کاری که این دو انجام داده‌اند عکس العمل عادی‌ای در مقابل آن دختر 15 ساله نیست و نیازمند مراقبت ویژه‌ای هستند که تا زمانی که بهبود پیدا نکرده‌اند به خود و دیگران صدمه‌ای نزنند.

ماریا و توماس، جنایتی را مرتکب شدند، این دو آدم کش هستند. ولی مجازات آدم کشی در دنیای متمدن اعدام نیست. و شانس بزرگ ماریا و توماس این بود که در دنیای متمدن به دنیا آمدند و بزرگ شدند و مرتکب جنایت شدند.
من، کشورم را دوست دارم. ولی وقتی فکرهایم به اینجا رسید، اشک امانم نداد.
راستی، چرا باید به دنیا آمدن در کشوری که دوستش دارم بد شانسی بزرگی باشد؟

  1. نوامبر 4, 2009 در t 23:20 | #1

    مهدا جان ! ما از هر نظر محکومیم . محکوم به فنا و حسرت و درد و حسرت . محکومیم .

  2. نوامبر 5, 2009 در t 16:44 | #3

    به قول محسن نامجو که تو یکی از آهنگ هاش میگه: ” اینکه زاده ی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی… اینکه لنگ در هوایی ,صبحونه ات شده سیگار و چایی….ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت… کی با ما راه میایی جون مادرت”..
    اگه نشنیدیش گوشش بده.. خوشت میاد.. اسم آهنگش همین “جبرجغرافیاییه”..
    Miss uتو این مدتی که گرفتار بودم..

  3. نوامبر 7, 2009 در t 18:25 | #5

    بسیار زیبا بود باید بگم به سن وسالت نمی خوره ولی نمی گم.ضمنا همه کشورها مثل اون چیزی که الان هستند نبوده اند حتی برای گفتن اینکه زمین گرد است باید درآتش جهالت میسوختند.آنها برای آن چیزی که دارند خون داده اند وبرای هر چه ندارند تلاش می کنند.

  1. هنوز دنبالکی دریافت نشده.