کودکی

دسامبر 15, 2009 Mahda 7 دیدگاه

کودکی، دوران اشتباهات احمقانه و بخشایش‌های سخاوت‌مندانه است. کودکی، تحمل لبخندی است که در ازای لگدی که نادانسته زدی، تو را از تنبیه، بیش‌تر شرمگین می‌کند.

.

کودک بودیم.

خسیس شدیم.

کودکی را کشتیم.

دوران کودکی

دسامبر 14, 2009 Mahda 13 دیدگاه

چرا وقتی بچه بودیم، هر دختری توی فامیل ما رو می‌دید(از آبجی‌مون گرفته تا دختر عمه‌ی پسر دایی باجناق شوهر عمه‌مون!) می‌خواست لباس عروس – یا لباس زنونه، هر چی! – تن ما کنه و ازمون عکس بگیره؟ که چی بشه؟

من فلسفه‌ی این عقده‌ای که تو دلشون جمع شده رو نفهمیدم هنوز!

دسامبر 13, 2009 Mahda 11 دیدگاه

بازم BraveHeart رو باز می‌کنم و از تیکه‌ای که ویلیام والاس رو می‌خوان اعدام کنن و داد می‌زنه «آزادی»، می‌ذارم پخش بشه. هدفون رو می‌ذارم روی گوشم. صداش رو اون قدر زیاد کردم که حس می‌کنم توی فضا معلقم. داره این آهنگ پخش می‌شه، موزیک متن این تیکه از فیلمه.

هزاران بار دیدم و گوش دادم و زندگی کردم این فیلم رو.

.

امسال، عاشورا، فرق داره. امسال واقعاً فرق داره!

امسال قراره آزاد بودن رو یاد بگیریم. امسال، محرم‌مون… نه! همه‌ی سال‌مون قراره بشه عینهو BraveHeart. من و تو هم می‌شیم ویلیام والاس. هر کدوم‌مون. آره! چرا نشه؟!

امام هم نشدیم…

دسامبر 13, 2009 Mahda 9 دیدگاه

امام هم نشدیم که دست کم عکسمون واسه یه جماعت فایده داشته باشه. تا لازم داشتن پاره‌اش کنن بندازندش گردن بقیه!

والا! شانس نیس که!

فانتزی

دسامبر 13, 2009 Mahda 5 دیدگاه

روی تختم دراز کشیده بودم. از صبح برق رفته گویا. یهو دیدم از گوشه‌ی اتاق، یه گربه‌ی قهوه‌ای – خاکستری اومد رد شد و رفت از اتاقم بیرون.

توهم زده بودم گویا.

پریدخت

دسامبر 11, 2009 Mahda 14 دیدگاه

می‌خوام براتون دوتا آهنگ بذارم. غدد اشکی من توسط این دو قطعه کنترل می‌شن. دارم گوش می‌کنم به این دوتا، ناخودآگاه اشکا سرازیر می‌شن!

تیتراژ آغازین سریال پریدخت، کاری از آریا عظیمی نژاد(دانلود)

تیتراژ پایانی سریال پریدخت، با صدای استاد سالار عقیلی(دانلود)

یادمان آنچه رفت و تکرار نخواهد شد…

دسامبر 10, 2009 Mahda 13 دیدگاه

امروز دلم خیلــــــی برای دوران راهنمایی تنگ شده بود. واقعاً دبیرستان برام یه فضای غیر قابل تحمل شده و الان کاملاً می‌فهمم که چرا آقای حسینی خیلی قاطع می‌گفت که هرگز در دبیرستان تدریس نخواهد کرد چون فضاش خوب نیست.

امروز دلم برای تمام روزای خوشی که توی حلی 2 سپری کردیم تنگ شده بود. دلم برای همه‌ی معلمای فوق‌العاده‌ای که اون‌جا داشتم تنگ شده بود. آقای هاشمی نسب، قربانی، حسینی، رجایی، کائیدی نژاد، نورالوری، کلانتری، شهیدی، صفوی، رکوعی، میرزایی، رضی زاده، بهمند، و … همه و همه‌شون(اگه بخوام از همه اسم ببرم باید تا صبح فکر کنم!).

و مشاور فراموش نشدنی: آقای مشایخی!

روزای خوبی که توی اردوی رصد سه روزه‌ی اردکان و یزد با آقای بهمند و آقای دوستی داشتیم و وقتی مثل یه بچه دبستانی، لوس بازی در می‌آوردم، آقای بهمند از پشت عینکش با چشمای آبی نسبتاً ترسناکش بهم نگاه می‌کرد برای ثانیه‌هایی – که البته همیشه اون قدر نگاهش سنگین بود که برام خیلی بیش‌تر از چند دقیقه حس می‌شد – من پشت گردنم مور مور می‌شد و آرزو می‌کردم که آقای بهمند شروع کنه به حرف زدن که این مور مور گردنم – ناشی از نگاه پُر از فکرش – تموم بشه. شب آخر اردو که توی قطار سعی می‌کردیم بیدار بمونیم و بازی‌های مسخره‌ای مثل یه مرغ دارم انجام می‌دادیم، بلکه بیش‌ترین استفاده از زمانی که داشت تموم می‌شد رو ببریم. آقای بهمند هم چند ساعتی بیش‌تر وقت نداشت که یه مقاله رو برای نمی‌دونم چی چی، آماده کنه!

روزای فوق العاده‌ی اردیبهشت 86، قبل از نمایشگاه، وقتی سال اول راهنمایی بودیم و دو روز قبل از نمایشگاه رو تقریباً all day long پیش آقای هاشمی نسب و شهیدی و عسکری و سایر معلمای گروه فیزیک کار می‌کردیم. یادم نمی‌ره که از چلوکباب رستوران‌ها متنفر بودم ولی جمعه ظهر، یه چلوکباب کثیفی رو با اشتهای تمام زدم به بدن که خودم هم باورم نمی‌شد: این منم؟!

آقای قربانی که توی دوره‌ی چهارده فقط منو برای تیکه انداختن گیر آورده بود و الان جای خالی تیکه‌هاش رو بعد از چند ماه حس می‌کنم. :mrgreen: آقای کائیدی نژاد و کلاس داستان نویسیش، آقای نورالوری و کلاس کارگاه نویسندگی‌اش که فقط 4 نفر بودیم و از کلاس نهایت لذت رو می‌بردیم. آقای حسینی و قوانین «لاک ممنوع!» و «سرتو از رو میز بردار»ش! تمرین‌ها و امتحان‌های یه وجبی! زنگ‌هایی که اغلب سرشون خواب بودم!

آقای مشایخی: مشاوری که یک سال اول رو نبود و جای خالی‌اش حس می‌شد. سال دوم برگشت و سپر بلای خیلی چیزها بود توی مدرسه برای ما دوره‌ی چهاردهی‌ها. سال سوم هم بود و شاید همه چیز خیلی خوب نبود. تقصیر کی بود؟ نمی‌دونم شاید همه. شاید “بخشی”اش تقصیر ما بود که روند بزرگ شدنمون زیادی مزخرف بود! یعنی ناقص بود در واقع! شاید مشکل بی فرهنگی متقابل بود!

وقتی تابستون امسال از اردوی مشهد برگشتم، خیلی داغون بودم. تصمیم گرفتم سفرنامه‌ای هفت بخشی برای هفت روز اردو بنویسم تا بتونم احساسم رو بریزم بیرون. ولی فقط سفرنامه‌ی دو روز اول رو نوشتم و خودم هم نفهمیدم اواخر اردوی مشهد چه مرگم بود.

آخر اردوی مشهد – شب آخر – گریه می‌کردم. یعنی از پنجشنبه شب که از حرم برگشتیم، وقتی آقای شهیدی توی اتوبوس شروع کرد به آواز خوندن، انگار که زده باشن یه جاییم(!) گریه هه شروع شد! تا فردا صبح اول وقت که رفتیم حرم برای نماز صبح هم ادامه داشت. لا مذهب قطع نمی‌شد. آخرش هم نفهمیدم چه مرگمه! حاجی فکر می‌کرد دارم برای هورمزد گریه می‌کنم چون هورمزد می‌رفت حلی 1 و ما همه می‌رفتیم حلی 3.

ولی الان، امروز، دیگه فهمیدم چه مرگم بود! اون موقع یه حسی داشت سعی می‌کرد بهم بگه که: «مهدا، راهنمایی: پَر! دبیرستان که بری، خیلی چیزا دیگه تکرار نمی‌شن، حسرت می‌خوری. دیگه دقایق آخره.»

و امروز من با پوست و استخونم حس کردم که «نه! مثِ که واقعاً پرید اون دوران! مث که هیچ وقت برنمی‌گرده!»

فکر می‌کنم دوران راهنمایی در حلی 2، بزرگ‌ترین نعمتی هست که به یک سمپادی در ازای قبول شدنش در آزمون تیزهوشان داده می‌شه. گر چه، سمپاد هم دورانش به پایان رسیده!

خیلی از افراد؛ چه کسانی که ازشون در این مطلب نام برده شده و چه کسانی که نامشون برده نشده، حتماً مورد تأئید من نیستن. نه همه‌ی عقایدشون و رفتارهاشون. توی راهنمایی هم به خیلی‌هاشون فحش دادیم، ولی دو دقیقه بعد دلمون براشون تنگ شده یا از کارمون پشیمون شدیم و غیره. – که زندگی توی اون دوران اصلاً یعنی همین! – اما، خُب، دله دیگه! تنگ می‌شه گاهی!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند روز پیشا، یکی از نویسندگان «مملکته داریم؟» نوشته بود:

«یه جایی هم نداریم که خدا شاهده بریم فقط تنها توش گریه کنیم.» این جمله بدجوری حال امروز منه. بدجوری!

حافظا

دسامبر 10, 2009 Mahda 8 دیدگاه

من خیلی، یعنی خیلی، به حافظ و دیوان غزلیاتش اعتقاد دارم. یه جورایی معجزه‌اس. هر بار که بهش رجوع کردم، یه جواب درست حسابی و پُری بهم داده.

امروز که از مدرسه برگشتم، دلم گرفته بود. خیلی ها! این پست رو هم جهت تخلیه‌ی روانی این دل‌تنگی و ناراحتی می‌نویسم.

داشتم می‌گفتم: من خیلی به حضرت حافظ اعتقاد دارم. امروز هم که با حالتی دپرس برگشتم، بعد از یه دوش گرفتن، دیدم بهترین کار اینه که یه نیتی بکنم و ببینم حافظ در موردم چه نسخه‌ای می‌پیچه؟ این اومد:

هاتفی از گوشه‌ی می‌خانه دوش/گفت ببخشند گنه می بنوش

لطف الهی بکند کار خویش/مژده‌ی رحمت برساند سروش

این خرد خام به می‌خانه بر/تا می لعل آوردش خون به‌جوش

گر چه وصالش نه به‌کوشش دهند/هر قدر ای دل که توانی بکوش

لطف خدا بیش‌تر از جُرم ماست/نکته‌ی سربسته چه دانی خموش

گوش من و حلقه‌ی گیسوی یار/روی من و خاک در می‌فروش

رندی حافظ گناهیست صعب/با کَرَم پادشه عیب پوش

داور دین شاه شجاع آنکه کرد/روح قدس حلقه‌ی امرش به‌گوش

ای ملک العرش مرادش بده/وز خطر چشم بدش دار گوش

شایعه(2)

دسامبر 9, 2009 Mahda 27 دیدگاه

وی افزود: «در صورتی که زنان در بیمارستان‌های بولیوی حجاب را پذیرفته و رعایت کنند، پیشنهاد ازدواج با مورالس را خواهد پذیرفت». بیشتر بخوانید…

شایعه(1)

دسامبر 9, 2009 Mahda 11 دیدگاه

People-magazine has chosen Mahmoud Ahmadinejad as one of the 50 most sexiest stars in 2010