یک مهدای دیگر!

نوامبر 7, 2009 Mahda 7 نظر

امروز بعد از مدرسه، با حاجی و پویا قرار داشتیم بریم شهرکتاب(کامرانیه) که من و حاجی چندتا کتاب بخریم. بسی خوش گذشت. رفتیم اون‌جا و من دوتا کتاب خریدم.

  1. پنجره‌ی مرتفع؛ اثر ریموند چندلر
  2. مرگ در می‌زند؛ اثر وودی آلن

ولی نکته‌ی جالب‌تر این‌جا بود. وقتی من و حاجی هنوز در حال فیض بردن مقابل قفسه‌های کتاب بودیم، یهو شنیدم کسی منو صدا کرد… «مهدا» برگشتم و آشنایی ندیدم. گوشام اشتباه نشنیده بودن، چون حاجی هم شنید که کسی منو صدا کرد. از این موضوع گذشتیم، تا این‌جا که جلوی اون آقاهه که فاکتور خرید رو می‌نویسه ایستاده بودیم و من با پویا حرف می‌زدم. پویا منو به اسم صدا کرد و یهو آقاهه که فاکتور می‌نوشت واسه کتابامون، ازم پرسید: «اسم کوچیکت چیه؟»

گفتم: «مهدا»

غافلگیر شد و گفت: «اِاِ هم اسمیم» و با هم دست دادیم. خیلی جالب بود برام. ولی خداوکیلی: یعنی می‌شه یه روزی توی شهرکتاب یا کتاب‌فروشی علیم کار کنم؟!

.

بعدازظهر بعد از دوجلسه غیبت متوالی رفتم کلاس زبان و حدود یک ساعت پیش برگشتم. وقتی رسیدم به طبقه‌ی سوم و رفتم با دوستان سلام علیک کردم، پیمان(از دوستان قدیمی دبستان که این‌جا بعد از مدت‌ها دیدمش) گفت: «امتحان داریم ها!» گفتم: «از چی؟!؟!؟»(حالم رو تصور کنید) گفت: «امتحان story book داریم»…

و همانا دست من بود که به نشانه‌ی «خاک بر سرم» بر سر اینجانب فرود آمد. تصور کنید از 10 فصل کتاب داستان، یک فصلش رو در کل ترم خونده بودم. بنابراین با یک روحیه‌ی بی‌خیالی مخصوصی رفتم سر جلسه و امتحانم رو دادم و برگشتم!

این بود داستان امروز ما!

ضع+یف

نوامبر 6, 2009 Mahda 25 نظر

اون قدر موجود ضعیفی هستم که یه روان نویس که leak داره هم اعصابم رو در حدی به هم می‌ریزه که بخوام کله‌ام رو بکوبم به دیوار! حالا این موضوع رو این طور در نظر بگیرید: چند روان نویس که مدام دارن می‌رینن به کاغذات و مامانت که در فاصله چند متری‌ات داره هی naging می‌کنه. موس کامپیوترت که امونت رو بریده و وقت نداری بری پایتخت و یه موس جدید بگیری! اصلاً اعصابی برات نمی‌مونه. می‌مونه؟!

…Let’s be honest

نوامبر 5, 2009 Mahda 12 نظر

یکی از جملاتی که بی‌نهایت بهش اعتقاد دارم و همیشه هم سرمشقم بوده، هست: «Be Yourself» عنوان وبلاگ قبلی‌ام هم همین بود.

یعنی با اینکه عملم و رفتارم از یک عقیده و ایدئولوژی که درش شریک نیستم حرف بزنه، نه تنها مخالفم؛ بلکه از این حرکت متنفرم. بنابراین با یادی از این پست، می‌خوام چندتا چیز جدید در مورد خودم بگم. چون احتیاج می‌بینم این چیزا رو یه جا بنویسم تا اینکه صرفاً توی قلبم بمونه.

.

1. صادقانه بگم: من تا حد زیادی نژاد پرستم. چرا که از اینکه یه افغانی توی مترو یا اتوبوس و غیره، کنارم بشینه، حالم به هم می‌خوره. و مطمئنم که اگه روزی قدرت داشتم، شاید افغانی‌های مقیم ایران رو از دم تیغ می‌گذروندم و یک قتل عام اساسی علیه‌شون ترتیب می‌دادم!

من نژاد پرستم چون معتقدم عرب‌ها کثافت‌ترین موجودات روی زمین‌اند و آرزو می‌کنم روزی رو که یک عرب هم روی زمین نمونده باشه! شاید قتل عام رو برای اعراب سوسمارخور هم ترتیب می‌دادم!

2. صادقانه بگم: در روز بارها دروغ می‌گم! بارها و بارها… دوست، آشنا، فامیل، همسایه، معلم، و هر بنی بشری که باهام هم صحبت می‌شه، امکان این وجود داره که از دهنم دروغ بشنوه. ولی دروغ‌گوی خوبی هم هستم. با این حال، احساس می‌کنم توی جریان تندآب یه رودخونه گیر کردم و نمی‌تونم خودم رو نگه دارم. زندگی‌ام پُر از دروغ شده. دروغ‌هایی که توضیح دادن‌شون هم سخته. و من دنبال یه تنه‌ی درخت شناور روی آب می‌گردم که خودم رو بهش بچسبونم و نجات پیدا کنم. و عمیقاً می‌دونم که تنها راه نجات، چسبیدن به همون تیکه چوب روی آبه. منتها… تا دوردست، همه‌اش آبه.

یک سوال از خودمون بپرسیم: با وجود تمام آرمان‌های اخلاقی که ازشون دم می‌زنیم، چندنفر از ما، واقعاً و واقعاً دروغ نمی‌گن؟! چندنفر خیلی کم دروغ می‌گن؟ چندنفر مثل من، از دروغ‌گو بدشون می‌آد ولی خودشون کلی دروغ می‌گن؟!

آیا به نظر ما، دروغ واقعاً چیز بدیه؟! پس چرا توی زندگی‌مون یکی از مهم‌ترین نقش‌ها رو ایفا می‌کنه؟

3. صادقانه بگم: از زندگی‌ام نا امید شدم چون هیچی‌اش اونی که می‌خوام نیست. این‌جا «کارما» جواب نمی‌ده. این‌جا قانون جذب جواب نمی‌ده. این‌جا فقط یه سرنوشت محتومه که حکم می‌کنه و جبر. اختیار: پَر! این‌جا آرزو کردن احمقانه‌اس!

دیگه از آرزو کردن اینکه فردا صبح چشمام رو باز کنم، ببینم که همه‌ی این چیزا یه خواب بوده خسته شدم! می‌دونم دیگه بی فایده‌اس. می‌دونم محکومم به تحمل زجر، به درد کشیدن!

It’s supposed to be this way

.

فکر می‌کنم همین قدر صداقت برای امروزِ احمقانه‌ی مسخره‌ی من کافی باشه!

Maybe if my world comes more miserable than this, I’ll get a bit more honest

اعدام یا کمک به بازگشت به جامعه؟ مسأله این است!

نوامبر 3, 2009 Mahda 5 نظر

مطلبی رو خوندم در وبلاگ زنانه‌ها که براتون عیناً نقلش می‌کنم:

دیروز حکم دادگاه در مورد دو نوجوانی که ترز یوهانسون روژه، دختری 15 ساله را کشته بودند اعلام شد.
ترز یک دختر معمولی بود. مثل هر دختر 15 ساله‌ی دیگری، نامطمئن و بدون اعتماد به نفس، که هر بار در مقابل آینه می‌ایستاد می‌توانست عیب و ایرادی از دماغ و چشم و ابرو و هیکل خودش بگیرد. شاید می‌توانست در جمع دوستان شیطنت کند، و شاید در تنهایی آرزو می‌کرد که عاشق شود.
گناه ترز این بود که پسری را بوسیده بود که دوست دختر حسودی داشت. پسر ـ که او را توماس می‌نامیم ـ ترز را بوسید ولی در مقابل دوست دختر خود ـ که او را ماریا می نامیم ـ نتوانست از این کرده‌ی خود دفاع کند. ماریا از توماس خواست که ترز را تنبیه کند. و شیوه‌ی تنبیه ترز هم از نظر ماریا با مرگ ترز کامل می‌شد.
توماس به تحریک ماریا، ترز را می‌کشد .
آنچه خواندید، یک داستان نیست، اتفاقی است که حدود پنج ماه پیش در استکهلم افتاد. ترز 15 ساله جان خود را به خاطر حماقت دو نوجوان دیگر از دست می‌دهد.
توماس و ماریا نقشه ی قتل ترز را می‌کشند ، و ترز را به قتل می‌رسانند.
من در اینجا از صفت خاصی استفاده نمی‌کنم. شاید اگر دیگری بود در اینجا می‌نوشت « توماس و ماریا نقشه‌ی قتل ترز را می‌کشند و او را به شکل ناجوانمردانه‌ای به قتل می‌رسانند» یا شاید می‌نوشت «این دو دست به قتل دختر بی‌گناهی به نام ترز زدند»
من با این صفات میانه‌ی خوبی ندارم. به نظرم هیچ قتلی «جوانمردانه» نیست ، پس نیازی ندارم که قتل ترز را «ناجوانمردانه» بنامم.
با ترز آشنایی ندارم، نمی‌دانم او بی‌گناه بود یا با گناه، معنای گناه برای من شاید بسیار با معنای گناه برای تو متفاوت باشد. ولی فکر نمی‌کنم گناهکار بودن یا نبودن ترز، تاثیری در جنایتی که انجام شده است داشته باشد. ترز دختر 15 ساله‌ای بود که حق داشت زندگی کند. مثل هر 15 ساله‌ی دیگری.
مهم این است که دختر 15 ساله‌ای دیگر حق زندگی ندارد، و اشخاصی که این حق را از او گرفتند، هم سن و سال او بودند.
دیروز حکم قاتلان ترز صادر شد. توماس و ماریا به یک سال و نیم نگهداری اجباری در انستیتوهای بزهکاران نوجوان همراه با درمان روانی محکوم شدند. حکم مورد اعتراض بسیاری حتی در مطبوعات قرار گرفت، بسیاری مجازات را نسبت به عمل انجام شده ـ یعنی قتل عمد و با برنامه ریزی قبلی ـ سبک و ناچیز می‌دانند. اما به نظر یکی از جرم شناسان مشهور سوئدی، دادگاه نسبت به سن بسیار کم مجرمین، و اینکه ایشان تاکنون جرمی انجام نداده‌اند و پرونده‌ی قبلی ندارند، تخفیف بسیاری قائل شد.

مسئله‌ی دادگاه در مورد بالا، بهداشت روانی این دو نوجوان و کمک به ایشان برای بازگشت به جامعه است.
داستان ساده‌تر از آن است که بحث پیچیده‌ای را لازم شود. دو نوجوانی که دوست و هم کلاس خود را به خاطر بوسه یا لاس زدن به مرگ محکوم می‌کنند و حکم را در موردش اجرا می‌کنند، از نظر روانی موجودات سالمی نیستند. و در وحله‌ی اول باید سلامت روانی ایشان مورد درمان قرار بگیرد.
وقتی حکم بالا و بحث‌های پیرامونش را در روزنامه‌های صبح می خواندم ، به ناگاه به خود گفتم:
فکرش را بکن اگر این سه نوجوان در ایران به دنیا می‌آمدند. در این صورت نه یک نعش بلکه سه نعش بر دست این جامعه باقی مانده بود. امروز اگر دادستان و وکیل بر سر بهداشت روانی این دو نوجوان صحبت می‌کنند و برنامه ریزی بر سر اینکه چگونه این دو به جامعه بازگردانده شوند، باید وکیلی دست از جان شسته پیدا می‌شد و هفت کفش آهنین از پای می‌انداخت تا از اولیای دم، تقاضای بخشش می‌کرد، که با توجه به شرایط، یعنی قتل با برنامه ریزی قبلی، مسئله‌ی ساده‌ای نبود. کار این وکیل، و چندین فعال حقوق بشر، چندین روزنامه نگار و عکاس و گزارشگر برای مدت زیادی روشن بود.
و شاید با تمام تلاش‌ها، طناب دار روزی به دور گردن ماریا که تحمل لاس زدن ترز با دوست پسرش را نداشت می‌افتاد و شاید مادر ترز، صندلی را از زیر پای توماس می‌کشید و بدن او را به تشنج‌های مرگ می‌سپرد.
و شاید شب اعدام ماریا و توماس، وکیل این دو، سرگشته و دردمند، از تلاشی که ثمری نداد، به خانه بر می‌گشت و در وبلاگش فریاد می‌کشید، و تو اگر دقت می‌کردی، اشکی را که از چشمانش بر کی بورد چکیده است در لابلای کلماتش می‌توانستی بخوانی…
اما نه ترز و نه ماریا و توماس، هیچ کدام از این سه نوجوان در ایران به دنیا نیامده و بزرگ نشده‌اند.
مادر و پدر و دائی ترز، از کوتاه مدت بودن مجازاتی که برای قاتلانی که دخترکشان را از ایشان گرفته بود تعیین شد، ناراضی هستند. ولی در فکر هیچ کدام ایشان نمی‌گنجد که تقاضای اعدام ماریا و توماس را داشته باشند.
وکلای ماریا و توماس، مجبور نبودند که انرژی بیش از حدی صرف جلب ترحم پدر و مادر ترز صرف کنند. آن‌ها قانون را در کنار خود داشتند. قانونی که برای حمایت از شهروندان وضع شده است، و توماس و ماریا، هر چند جنایتی را مرتکب شده اند، اما همچنان شهروند این جامعه‌ی بشری هستند، و از حقوق شهروندی برخوردارند. وکلای توماس و ماریا تنها لازم بود تلاش کنند که نشان دهند کاری که این دو انجام داده‌اند عکس العمل عادی‌ای در مقابل آن دختر 15 ساله نیست و نیازمند مراقبت ویژه‌ای هستند که تا زمانی که بهبود پیدا نکرده‌اند به خود و دیگران صدمه‌ای نزنند.

ماریا و توماس، جنایتی را مرتکب شدند، این دو آدم کش هستند. ولی مجازات آدم کشی در دنیای متمدن اعدام نیست. و شانس بزرگ ماریا و توماس این بود که در دنیای متمدن به دنیا آمدند و بزرگ شدند و مرتکب جنایت شدند.
من، کشورم را دوست دارم. ولی وقتی فکرهایم به اینجا رسید، اشک امانم نداد.
راستی، چرا باید به دنیا آمدن در کشوری که دوستش دارم بد شانسی بزرگی باشد؟

روحیه‌ی تغییر

نوامبر 3, 2009 Mahda 14 نظر

چند روز -شاید هم چند هفته‌ی پیش- مشاور کلاس ما یک برگه بهمون داد که از دوران راهنمایی باهاش آشنا بودیم. ولی این بار قرار بود به شیوه‌ی درستش ازش استفاده کنیم.* یک جدول که همه‌ی درس‌ها و روزهای هفته رو دربرمی‌گرفت و باید در هر روزی، صادقانه می‌نوشتیم که در اون روز، چند ساعت فلان درس و چند ساعت بهمان درس رو می‌خونیم.

امروز آرین مشغول پُر کردن پلی کپی بود و منم گفتم بد نیست ببینم چه‌قدر و چه‌طور ساعاتم دارند می‌گذرند. حاصلش تحیرانگیز بود. با در نظر گرفتن اینکه هنوز کلاس‌های المپیاد زیست شروع نشده و از اون نظر مشغولیتی ندارم، برای مدرسه‌ام(و همچنین کلاس زبان) در هفته‌ی گذشته 32 ساعت و خرده‌ای وقت گذاشتم.(Is that me?! Studious!)  تخمین می‌زنم که با آغاز کلاس‌های المپیاد زیست، این عدد به طور متوسط به 40 ساعت در هفته افزایش خواهد یافت.

نتیجه‌ی کار آرین هم با من یکسان بود. وقتی برگه رو پُر کردم، با وجود حس غروری که از رفتار خرخونانه‌ی خودم در هفته‌ی گذشته وجودم رو پُر کرده بود(!) یک لحظه، غمی شدم! دلم هوای زمان فراغتی رو کرد که می‌تونستم ازش بهترین استفاده رو ببرم و به راحتی هرچه تمام‌تر اونو صرف چیزهای بی ارزش کردم. ظرف چند ثانیه، تصاویر از جلوی چشمام رد شدن… تصاویر لحظات مختلفی که در پائیز و زمستان 87 و بهار و تابستان 88 گذروندم و اون موقع نفهمیدم که دارم چیکار می‌کنم.دلم یاد زمانی کرد که زندگی‌ام، توی کتاب خوندن و فیلم دیدن و بحث با این و اون می‌گذشت، درس‌ها رو می‌پیچوندم و به چیزای می‌پرداختم که واقعاً بهشون تعلق داشتم.

و حالا الان، در مسیری افتادم که دو حالت بیش‌تر نداره. یا همین الان ترمز می‌زنم تا یک زندگی گشاد و راحت رو تجربه کنم و از امروز زندگی لذت ببرم. و یا اینکه تا چند سال، مثل دیشب؛ بیدار موندن‌های تا ساعت 3-4 صبح برام عادی باشه و زندگی به همین منوال طی بشه.

شاید چند ماه پیش، حتی تصور اینکه به مدت یک هفته، نه سریالی ببینم و نه یک فیلم سینمایی، برام وحشتناک بود. ولی الان بیش از یک ماهه که فیلم سینمایی‌ئی ندیدم و از سه سریال محبوبم** هم عقبم و چند اپیزود آخرشون رو ندیدم. Game و اینا هم که هیچی اصلاً!! بهشون فکر نمی‌کنم!!

چیزی که الان بهش رسیدم، اینه که آدم خودش رو با هر شرایطی می‌تونه وفق بده. مسأله اینه که چه‌جوری خودش رو با جدایی از شرایط و وضعیت قبلی وفق بده! ماجرا، ماجرای موش‌ها و آدم‌ها و پنیر و قدرت و روحیه‌ی تغییر پذیریه.

این سبک زندگی، دلخواه من نیست. اما چاره چیست؟!

.

* در دوران راهنمایی به شیوه‌ای ت*خ*م*ی از این برگه استفاده می‌کردیم.

** FRINGEFlashForwardThe Vampire Diaries

روزگار تفتیش عقاید!

اکتبر 30, 2009 Mahda 21 نظر

همیشه همین‌طور هست. تاریخ تکرار می‌شود، بلکه هم شدیدتر… فقط رنگ و لعابش را عوض کرده‌اند. گاهی خوش‌گل‌تر و گول‌زنک‌تر می‌شود و گاهی، کثافت‌تر! باطن یکیست.

قدیم‌ها داستان، داستان گالیله بود. گالیله‌ای که داستانش را همگی می‌دانیم.

وضعیت جامعه‌ی حال حاضر ایران هم دقیقاً همان‌طور است. بعد از سال‌ها ادعای روشن فکری و فرهنگ و تاریخ 2500 ساله، تعداد آدم‌هایی که واقعاً دست از تفتیش عقاید برداشته‌اند خیلی کم است. خانه، مدرسه، دانشگاه، اداره، حتی در تاکسی؛ راننده تاکسی که هیچ حقی ندارد، همه و همه به خود اجازه می‌دهند که تا اعماق عقاید تو پیش بروند و سپس به حقوق تو تعرض کنند و به آتش بکشند. از تو در مورد عقیده و دیدگاهت می‌پرسند و تو در کمال ادب پاسخ می‌دهی با فرض اینکه ممکن است به فرد متشخصی برخورده باشم که به خود اجازه‌ی دخالت در اعتقاداتم را نمی‌دهد. چند ثانیه بعد، تو از هر طرف مورد هجوم قرار می‌گیری؛ فرقی نمی‌کند طرف مقابلت کیست. دکترای فیزیک است یا بقال سر کوچه یا همان راننده تاکسی فحاش که به خاطر اینکه به او اسکناس درشتی داده‌ای و از خرد کردن آن خسته می‌شود، سرت داد و فریاد می‌کند! در باطن یک چیزند: گالیله کُش!

از تو در مورد عقایدت می‌پرسند و تو با احساس آزادی عقایدت را بروز می‌دهی و فکر نمی‌کنی که بعدش ممکن است آن چیزی نباشد که تو فکر می‌کردی. اما نمی‌دانی که دو راه داری: راه اول این است که آواز «غلط کردم»ات گوش مردم را کر کند و راه دوم اینکه سر عقیده‌ات بمانی، به شرط نابودی، طرد شدن، تحریم، و بلاهای دیگری که صاحبان قدرت می‌توانند سرت بیاورند.

جامعه‌مان هم همین‌طور شده است. فرقی نمی‌کند اهل کجایی، در کجا و با چه کسی در حال صحبتی، طرف مقابلت چه ایدئولوژی‌هایی دارد، چه شعار‌هایی می‌دهد، و دیگر «چه»ها! قبلاً هم گفتم: فقط رنگ و لعابشان عوض شده. هر کدام، یک دیکتاتور کوچک‌اند! دوستانه صحبت می‌کنی با رفقایت و از سر رفاقت که باعث به‌وجود آمدن صمیمیت گفتاری بین شما می‌شود، گاهی بین هم فحش‌هایی رد و بدل می‌کنید. در حالی که در پس این شوخی، تنها یک اختلاف نظر ساده نیست. بلکه با لحنی دوستانه، دارید عقاید یکدیگر را تخریب می‌کنید.

در خانه، با اعضای خانواده‌ات هم که باشی، عقایدت در امان نیستند و حتی معمولاً به جایی می‌رسی که مجبوری خودت را برایشان فدا کنی. این اتفاق غیر معمولی نیست. گرچه منکر این نیستم که ایرانیان زیادی هستند که واقعاً به خود اجازه‌ی وارد شدن به حریم خصوصی و اعتقادات شخصی دیگران را نمی‌دهند. اما مشت نمونه‌ی خروار است!

می‌گوید نظر تو برایم محترم است. اما باز ادامه می‌دهد تا تو را مورد هجوم قرار دهد و سرانجام پایه‌هایت را خرد کند، تا حدی که دست روی گوش‌هایت بگذاری که نمی‌خواهم بشنوم. اما محکوم به شنیدن و خرد شدنی و در عین حال، می‌گویند: «من به نظرت احترام می‌گذارم!»

ایران امروز، ایران دیروز نیست که رهبرش، قهرمان یهودیان باشد و اسطوره‌ی صلح و حقوق بشر در جهان! ایران امروز، ایران دیروز نیست که شرقش خورشید پرست باشند و غربش به خاطر هم‌جواری با روم، مسیحی و جنوبش به لطف مغ‌های زرتشتی، آئین زرتشت را سرمشق خود کرده باشند. ایران امروز، ایرانی است که هر خانه‌اش می‌تواند یک دادگاه باشد که در آن یک یا چند نفر، مثال گالیله شده‌اند و دیگر اعضای خانواده، دادگاه چیان مفتش‌اند یا شهروندان خاموش ناتوان! برخی از این گالیله‌های قرن 21، پایدار می‌مانند و از آرمان خود دست نمی‌کشند. برخی سر تعظیم فرو می‌آورند و در حکم کلیسا‌شان حل می‌شوند.

به یاد ایران دیروز، که تنها چیزیسیت که برای افتخار کردن باقی مانده. به یاد ایران دیروز که هنوز جاهایی هست که برایش قیمت زیادی بپردازند. به یاد کسی که می‌توانیم هنوز هم با ذکر نامش، سرمان را بالا بگیریم تا ما را با پس زمینه‌ای از «اکنون» نبینند.

به یاد کوروش کبیر. کوروش، روزت گرامی باد!

.

.

قصد داشتم این مطلب رو دیروز پست کنم که متأسفانه فراموش کردم و کار به امروز کشید.

 

دانی چه کرده‌ای؟!

اکتبر 28, 2009 Mahda 21 نظر

دیدید گاهی اوقات یه کاری می‌کنید، بعد می‌مونید تو کف اینکه چه‌جوری سر قضیه رو هم بیارید و درستش کنید و ماست مالی‌اش کنید؟ کار، کاری بوده که خودتون کردید. موقع انجامش هم احتمالاً به نتیجه‌ی کار اطمینان داشتید. اما خب ریدید دیگه! اون وسط مسطا ریدید که نتیجه‌اش گریبان گیرتون شده حالا!

حس می‌کنم خدا هم الان دچار چنین وضعیه! یعنی با هزار امید و آرزو و برنامه ریزی آدم‌ها رو خلق کرده، بعد خودش مونده که حالا چه‌جوری درستش کنم؟! به اصطلاح، عین خری می‌ماند که در گل گیر کرده باشد! این حس که به من اینو می‌گه، شدیداً توسط عقاید فیلسوفانه و عقلانی‌ام تأئید می‌شه!!

خدایا درکت می‌کنم. می‌دونی، منم گاهی از این ریدمان‌ها می‌زنم. به هر حال وقتی تو هم گاهی گند می‌زنی، دیگه من که جای خود دارم.

کلاً خواستم دلداری‌ات بدم. اشکالی نداره. نه اینکه از دستت ناراحت نیستم و بخشیدمت ها! نه‌خیر! من به نمایندگی از جمعیت وبلاگ نویس‌های فیلسوف و نسبتاً متمایل به آتئیسم، اعلام می‌کنم که فعلاً فعلاًها ازت دلخوریم!! ولی خب خودمونیم، خودت درستش کردی، تنها کسی هم که می‌تونه جمعش کنه، خودتی. البته اگر بخوای!!

برای خودت می‌گم ها! بنده‌هات رو از دست بدی به ضرر خودته. وگرنه از من نه چیزی کم می‌شه، نه چیزی بهم اضافه می‌شه!

خود دانی. امیدوارم راهت رو پیدا کنی. وگرنه همین آشه و همین کاسه!!

تجسم، تصور، Whatever

اکتبر 28, 2009 Mahda 14 نظر

سلام.

leo خیلی وقت پیش منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده بود که من با بدقولی هرچه تمام‌تر و پس از مدتی طولانی، در این بازی طبق وظیفه شرکت می‌کنم! این توضیحات بازی هست که از وبلاگ خودش برداشتم:

بازی اینجوریه که شخص بازی کن باهاس ، کسی که دعوتش کرده + 7 الی هر چند نفر از دوستاشو که لینک داره بهشون یا کلا زیاد دید و بازدید بلاگی دارن رو وصف کنه ! حالا این وصف بدین نسق است که باید هر چیزی که از فردش تو ذهنش می یاد رو بگه ، چه واقعی باشه چه نه ! [به افراد توصیف شده لینک بدهید ] [کسانی که توصیف شدن حتما به بازی دعوت اند+ هر کس دعوت شد !!]
و اینکه فرد وصف شده در صورت تمایل می تونه اشتباهات رو اصلاح کنه !!

Read more…

Categories: بازی وبلاگی

شورای دانش‌آموزی به میرحسین رأی داد!

اکتبر 28, 2009 Mahda 5 نظر

مدرسه‌ی راهنمایی امام رضا در مشهد وابسته به آستان قدس رضوی که زیر نظر مستقیم عباس واعظ طبسی نماینده‌ی رهبری اداره می‌شود امروز شاهد رویدادی بی‌نظیر بود. به گفته‌ی یکی از دوستان که معلم راهنما ( مشاور) در این مدرسه است امروز این مدرسه‌ی 630 نفری برای انتخاب شورای دانش آموزی حال و هوایی دیگر داشت که با یک نتیجه‌ی غیر قابل باور، اولیای مدرسه که از ایادی دولت و راست‌ها هستند را غافل گیر کرد. در جریان این رای گیری دانش آموزان این مدرسه‌ی راهنمایی در میان بهت مربیان به جای اینکه به همشاگردیان خود رای دهند؛ 452 برگه از مجموع 598 رای مأخوذه را به نام میرحسین موسوی پر کرده و تحویل دادند. مدیر و معاونین مدرسه و در راس آنان مسئول بسیج مدرسه که هم دست و پای خود را گم کرده بودند و هم به‌شدت عصبانی بودند با برخی از بچه‌ها برخورد فیزیکی کرده و والدین این کودکان را به مدرسه احضار نمودند. در پایان مدرسه هم در ساعت آخر پای 2 نفر از حراست اداره‌ی کل به مدرسه باز شد که برگه‌های رای را با گزارش مبسوطی با خود بردند. انقلاب سبز یعنی انقلابی که از مدارس آغاز خواهد شد و بساط ریش و پشم و تظاهر و محدودیت را از میان برخواهد چید. انقلابی که رهبر لازم ندارد و رهبرانش افکار هستند، بدون نام ها.

منبع: بالاترین

چه‌طور می‌تونیم 13 آبان ساکت بشینیم، یعنی از این بچه‌ها هم کوچک‌تریم؟!

13 آبان، باز هم سبز می‌شویم.


13 aban (11)

کتابخانه‌ی حقیقی من!

اکتبر 28, 2009 Mahda 9 نظر

تصویری از قسمتی از کتابخانه‌ی من توی خونه.

این تیکه از کتابخونه‌ام رو به شدت دوست دارم(بیش از بقیه‌ی قسمت‌ها) واسه همین به عنوان بخش برگزیده‌ی کتاب‌خونه‌ام انتخاب شد! :mrgreen:

IMG_3528

کتاب‌های موجود در عکس از چپ به راست:

سلوک(اثر محمود دولت آبادی)، کوروش خورشید ایران زمین(اثر گی راشه)، سرزمین گوجه‌های سبز(اثر هرتا مولر، برنده جایزه‌ي نوبل ادبیات 2009)، اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری(اثر ایتالو کالوینو)، شاه گوش می‌کند(مجموعه‌ی داستان‌هایی کوتاه از ایتالو کالوینو)، کوری(اثر ژوزه ساراماگو)، پارسیان و من-رستاخیز فرا می‌رسد(اثر آرمان آرین)، برگزیده‌ی بهترین داستان کوتاه‌های ارنست همینگوی، کتاب سریال LOST(این نخودیه!)، کیمیاگر(اثر پائولو کوئیلیو)، پاکت‌ها(مجموعه‌ی داستان کوتاه‌هایی از ریموند کارور)، شوالیه‌ی ناموجود(اثر ایتالو کالوینو)، مرد در بند(گزیده‌ی داستان کوتاه‌های اروپا؛ به همت اسدالله امرایی)، داستان‌هایی از اساطیر یونان(اثر لائورا اورویتو)، استاد عشق(زندگینامه دکتر محمود حسابی به قلم فرزندش ایرج حسابی) و موسم آشفتگی(اثری از شهریار عباسی؛ اولین رمان ایرانی‌ئی بود که خوندم و به نظرم قوی بود!)

ها!!! اینه!! چطور بید؟! :mrgreen: